تبليغاتX
به نام آفریننده ی غم

به نام آفریننده ی غم

خانه ام آتش گرفته است .آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرش ها را .تارشان با پود
من به هرسو ميدوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وزميان خنده هايم.تلخ
و خروش گريه ام .ناشاد
از درون خسته ي سوزان
ميکنم فرياد .اي فرياد!اي فرياد!
واي.آيا هيچ سر برميکنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
ميکنم فرياد.اي فرياد !اي فرياد !
____________________________
من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريکي
و از نهايت شب حرف ميزنم
اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
و يک دريچه که از آن
به ازدحام  کوچه ي خوشبخت بنگرم.
____________________________
امشب همه غم هاي عالم را خبر کن !
بنشين و با من گريه سر کن !
گريه سر کن !
____________________________
هرکه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب
زآن چه حاصل.جز دروغ و جز دروغ؟
زين چه حاصل.جز فريب و جز فريب؟

-----------------------------------------
خنده ي تلخ.آواز شب و روز من
چون که من آمده ام با زور پس بخند !
با زور آمديم و با زور گذرانديم
رفتنمان چگونه است ؟! آشکار و واضح است !
در شب بي پايان من هيچ مهتابي ندرخشيد
تنها يک نکته را آموختم:ببخش و ببخش و ببخش !
دوست و دشمن .خير و شر
همه شان را بخشيدم !
اما گويا در اين آشفته بازار فقط من شاگرد خوبي بوده ام
به همين خاطر است که با آرزوي مرگ .راهم را ادامه ميدهم
------------------------------------------
هزار بار مرا.مرگ به از اين سختي است
براي مردم بدبخت.مرگ خوشبختي است!
------------------------------------------
ماندن عذاب است برما !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385 21:32 توسط الهه ی غم |


دختری در نهایت غم از عشقش میپرسد : رضا از من راضی هستی؟

 رضا: این چه سوالیه ؟ برای چی پرسیدی ؟

دختر با ناامیدی میگوید :هیچی !

مدتی میگذرد ... حدودا چند ماه

رضا با اضطراب از میپرسد: دکتر ؟اینجا چه خبره ؟

-:متاسفانه ...

رضا : نه ... نه ...

...

من خوابم یا بیدار

تو دیگه نفس نمیکشی

باورم نیست که دیگه هیچوقت

بهم نمیرسی

بگو رضا باید با سنگ درد و دل کنه توو لحظات باقیش

من میخوام مثه تو خاک شم سوخت بشم توو این آتیش

بزار که مردم بفهمن چقدر بودی واسم عزیز

این حادثه شده باعث بغض ابدی من

از فکر تو شبا چشمام حتی نمیاد روی هم

چراغ خونه ی من نورش شده کمتر از نوره شمع

پس فقط وجود تو بود که نیرو میداد به این نور کم

بگو توو این تاریکی چطور بسازم با غم و شادی

خونه بدون تو شده عینه یه زندونه انفرادی

حداقل توی خواب کمم هم یک شب بیا به خوابم

قدر یه نوک سوزن با اون مهرت منو بکن شادم

تو رفتی و قسمت این بود زودتر از من کنی سفر

از کسی نشنیدم .مرگ تو وابستگیمو داد خبر

دیگه نمیدونم با چه حادثه ای روحتو بکنم شاد

فقط هجرتت از این دنیا منو سپرد بر باد

... یکی اینجا به من جواب بده...

بمونم؟

برم؟

با کی؟

با چی؟

خدایا ...

این همه صبر کردم که آخرش بشه این

ای خدا ...

خدا ...

اون ...

رفت و من تنها موندم توو این روزگار

چرا؟

...........................................................

حقیقت تلخه ...واقعا تلخه .

وقتی همه ی دریچه های دنیا به روت بسته میشن .وقتی دیگه هیچ نوری به چشمات نمیرسه . وقتی توو تاریکی نمیتونی شاد باشی نمیتونی غمگین باشی ... سرگردان و هراسان ...

همه یه روز میریم . همه میریم ...

+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385 22:31 توسط الهه ی غم |


سلام

خیلی خستم .

خسته از دنیا،

خسته از زندگی،

خسته از همه چیز و همه کس

خسته از این آدمای نالوتی

خسته از کسایی که ادعای رفاقت دارن اما هیچ بویی از اون نبردن

خسته از انسان هایی که وقتی به اهداف پلیدشون می رسن باز غصه شون می گیره و از خدا می خوان بهشون شانس بده در حالی که از خیلی ها بالا ترن

خسته از رویا

خسته از دنیا

خسته از مردا

خسته از زن ها

خسته از دغل دوستان گرد شیرینی

خسته از اونایی که آدم و می شورن می زارن زمین

خسته از اون آدمایی که تا دو نفر و می بینن آدم و می فروشن.

تو کلبه مام که دیگه کسی نیست دیگه مثل این که خودم و خودم و خدا...

khasteye khaste

برو بچه ها وب رو ول کردن خودمم اگه بیام همش بنویسم متن ها رو به تکرار و بدی می ره یه نفر درست حسابی هم پیدا نمی شه که بیاد کار و بار ما رو درست کنه. متاسفانه خودمم از متن ادبی خسته شدم. یه زمانی بهم می گفتن عطا حماسه این قدر که تو صحبتهای محاوره از حرف های گلومبه سلومبه استفاده می کردم. اما الان دیگه اصلا حس و حال هیچی رو ندارم چهار روز برنامه ریزی کردیم مثلا عین آدم درس بخونیم رو پنجم همون آش و همن کاسه.

شما هام که یه چهار تا نظر نمی دید به اون خوش باشیم دیگه باید تعطیل کنیم بریم اول می خواستم وب رو به طعم خودم پیش ببرم اما بعد اومدم به طعم مردم پیش ببرم اما مثل این که یه ذره مثل مفاتیح حاج عباس قمی شد که مفاتیحی که برای ملت بود جواب نداد بلکه مفاتیحی که برای خودش تالیف کرد مشتری پیدا کرد و حالا تو هر خونه ای یه مفاتیح

خلاصه دیگه موندم چی کنم ادامه بدم ندم تغییر روش بدم و....

لطف کنید راهنمایی کنید

+ نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385 1:13 توسط آدم برفی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

قرار نبود این جوری باشه اما ...
عطا بچه ی غم
دانشجوی سال اول مهندسی صنایع قزوین



تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همت کن و بگو ماهی ها

حوضشان بی آب است



و به عبارت دیگر



همان انتظار


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

یه وبلاگ عشقولانه (معصومه گله)
ترس هرگز (داداش رامتین)
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1386

شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384


آرشیو موضوعی

خاطرات
درد دل
غمی از غم ها

نویسندگان

آدم برفی
الهه ی غم
اشک خدا
مسافر شهر غم


پیوندها

:::::::::::::::::::شـیـطـان:::::::
:::معصومه گله:::::::::::::::::::
:::::::::::همزبون تنهایی ها::::
:::::::::تنها ترین شاپرک::::::::
:::موسیقی مرگ::::::::::::::::
::::::::::::یکی از این همه::::::
:::::::باران بهاری:::::::::::::::::
::::::راز آفتاب::::::::::::::::::
::::::::تـــنــــــــــــــها:::::::::
:::غمگین دل شکسته::::::::::
:::طنــــــــــــــــــین:::::::::::::
:::::::::::::آوای بارون::::::::::
::::مریم کویـــــــــر::::::::::::::
::::::::::::::::: ر ی ر ا:::::::::
::::::::::سکوت تنهایی:::::::::
::::سمفونی تاریک::::::::::::::
::::::::::کبوتر شکسته بال::::::
::::انجمن شاعران مرده:::::::::
::::::::محسن یگانه:::::::::::::
::::::::::::موسیقی سنتی::::::
:::آتشکده عشق و معراج:::::::
:::::::::::::::::دریاچه آخر دنیا:::


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS