|
خانه ام آتش گرفته است .آتشي جانسوز -----------------------------------------
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385 21:32 توسط الهه ی غم |
دختری در نهایت غم از عشقش میپرسد : رضا از من راضی هستی؟
رضا: این چه سوالیه ؟ برای چی پرسیدی ؟ دختر با ناامیدی میگوید :هیچی ! مدتی میگذرد ... حدودا چند ماه رضا با اضطراب از میپرسد: دکتر ؟اینجا چه خبره ؟ -:متاسفانه ... رضا : نه ... نه ... ... من خوابم یا بیدار تو دیگه نفس نمیکشی باورم نیست که دیگه هیچوقت بهم نمیرسی بگو رضا باید با سنگ درد و دل کنه توو لحظات باقیش من میخوام مثه تو خاک شم سوخت بشم توو این آتیش بزار که مردم بفهمن چقدر بودی واسم عزیز این حادثه شده باعث بغض ابدی من از فکر تو شبا چشمام حتی نمیاد روی هم چراغ خونه ی من نورش شده کمتر از نوره شمع پس فقط وجود تو بود که نیرو میداد به این نور کم بگو توو این تاریکی چطور بسازم با غم و شادی خونه بدون تو شده عینه یه زندونه انفرادی حداقل توی خواب کمم هم یک شب بیا به خوابم قدر یه نوک سوزن با اون مهرت منو بکن شادم تو رفتی و قسمت این بود زودتر از من کنی سفر از کسی نشنیدم .مرگ تو وابستگیمو داد خبر دیگه نمیدونم با چه حادثه ای روحتو بکنم شاد فقط هجرتت از این دنیا منو سپرد بر باد ... یکی اینجا به من جواب بده... بمونم؟ برم؟ با کی؟ با چی؟ خدایا ... این همه صبر کردم که آخرش بشه این ای خدا ... خدا ... اون ... رفت و من تنها موندم توو این روزگار چرا؟ ........................................................... حقیقت تلخه ...واقعا تلخه . وقتی همه ی دریچه های دنیا به روت بسته میشن .وقتی دیگه هیچ نوری به چشمات نمیرسه . وقتی توو تاریکی نمیتونی شاد باشی نمیتونی غمگین باشی ... سرگردان و هراسان ... همه یه روز میریم . همه میریم ... + نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385 22:31 توسط الهه ی غم |
سلام خیلی خستم . خسته از دنیا، خسته از زندگی، خسته از همه چیز و همه کس خسته از این آدمای نالوتی خسته از کسایی که ادعای رفاقت دارن اما هیچ بویی از اون نبردن خسته از انسان هایی که وقتی به اهداف پلیدشون می رسن باز غصه شون می گیره و از خدا می خوان بهشون شانس بده در حالی که از خیلی ها بالا ترن خسته از رویا خسته از دنیا خسته از مردا خسته از زن ها خسته از دغل دوستان گرد شیرینی خسته از اونایی که آدم و می شورن می زارن زمین خسته از اون آدمایی که تا دو نفر و می بینن آدم و می فروشن. تو کلبه مام که دیگه کسی نیست دیگه مثل این که خودم و خودم و خدا... برو بچه ها وب رو ول کردن خودمم اگه بیام همش بنویسم متن ها رو به تکرار و بدی می ره یه نفر درست حسابی هم پیدا نمی شه که بیاد کار و بار ما رو درست کنه. متاسفانه خودمم از متن ادبی خسته شدم. یه زمانی بهم می گفتن عطا حماسه این قدر که تو صحبتهای محاوره از حرف های گلومبه سلومبه استفاده می کردم. اما الان دیگه اصلا حس و حال هیچی رو ندارم چهار روز برنامه ریزی کردیم مثلا عین آدم درس بخونیم رو پنجم همون آش و همن کاسه. شما هام که یه چهار تا نظر نمی دید به اون خوش باشیم دیگه باید تعطیل کنیم بریم اول می خواستم وب رو به طعم خودم پیش ببرم اما بعد اومدم به طعم مردم پیش ببرم اما مثل این که یه ذره مثل مفاتیح حاج عباس قمی شد که مفاتیحی که برای ملت بود جواب نداد بلکه مفاتیحی که برای خودش تالیف کرد مشتری پیدا کرد و حالا تو هر خونه ای یه مفاتیح خلاصه دیگه موندم چی کنم ادامه بدم ندم تغییر روش بدم و.... لطف کنید راهنمایی کنید + نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385 1:13 توسط آدم برفی |
|