|
سلام اصل مطلب امروز: امروز 22 خرداد یه روزیه مثل بقیه روزای خدا اما بایه تفاوت اونم این که امروز روز اومدن من تو این آشفته بازار دنیاست. روز تولد بچه غم. چنین روزی بود که منم اومدم جزو آدما نمیدونم شاید به جای آدم بودن اگه ازم میپرسیدن دوست داری چه شکلی خلقت کنیم من جواب می دادم مترسک! آره به خدا همون مترسک زشت و بی رحم بهتر از صد تا عطاست . آخه میدونین چرا چون همه آدمای زمینی مثل یه مترسکن با این تفاوت که اونا فقط راه میرن و حرف میزنن! نمیدونم اما اگه مترسک باشی تو یه مزرعه ی سردو خشک و مراقب محصول یه پیر مرد تنها باشی بهتر از اینه که آدم باشی تو این دنیا اما یه کم هوای مردم رو نداشته باشی. راستش رو بخواید می خواستم در وبلاگو ببندم و بی خیال مطلبای غم ناک شم اما شاهین و (ام) نذاشتند دوستان نمیدونم از چی بگم از کجا بگم اخه چرا بگم با چی بگم؟ فقط یه شعر از یه شاعر در مورد خود کشی گذاشتم واستون دوست دارم حستونو بعد از خوندنش تو نظرات وبلاگ بگید. میان کوچه ها ،پس کوچه ها آن مرد.... با ترس عجیبی گام برمی داشت فکر او مغشوش،دیگ صبر او پر جوش.... و راه کوچه ها خاموش سلاحی در میان دست او سنگین و... پیشانی اواز رنجهای زندگی پرچین کتش چرمین ،دلش غمگین و خاک معبرش نارین و لبهایش به مثل جوی های خشک روی هم رفته شنیدم این چنین گفتند: «خدایا خود کشی سخت است» چرا خواهم که خود را زین جهان آزاد گردانم؟ جوابش را که می دانم ! ولی چون ترس دارم تا که تیری رهنمون مغز گردانم؛ سؤالی این چنین بیجا ز تو دارم! من از این زندگی سیرم ؛ هم اکنون دل خوش تیرم. ریا،تزویر ،خودخواهی،شده تدریس در مردم کلاف عشق و مهر و پاکی و صدق و صفا سر در گم! به هر جا میروم تا خوبی بینم بدی بینم؛ روم بهر گل خوبی درون بوستان زندگی خار بدی چینم، تنوع نیست ، شادی نیست ! چشمانم ،برای گریه کردن هم چنان ابریست ؛ انبوه و پر و انباشته از بغض. ندانم حا صل این زندگانی چیست؟ پس این بهتر که هر چه زودتر رخت سفر بندم و در دنیای مرگ و نیستی بر زندگان خندم ، « ولی آخر خدایا خود کشی سخت است ». مگر یادم رود آن گه که قرص خواب مرگ آور فراوان داشتم! و تخم خود کشی را در میان باغ جانم کاشتم؛ انگه پشیمان گشتم . آن دانه ها را زیر پا بگذاشتم!!! مگر یادم رود، یکسال پیش آنگه که سیم برق در پیشم بدو ، میخواستم دستی به آن گیرم که تا میرم؛ ولی هرگز فراموشم نمی گردد که سیم برق را از جای برکندم،چرا ؟ « اخر خدایا خود کشی سخت است .» نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟ و دلدارم پس از مرگم چه خواهد کرد؟ خواهد ماند ؟ خواهد مرد ؟ خداوندا ،من این دانم که دیگر هیچگه نور طلایی ز خورشیدت نخواهم دید که دیگر ماه زیبا را درون آسمان پیدا نخواهم کرد . خداوندا من این دانم که بعد از من؛ دکانها ، کوچه ها ، بازار ها بر جای می مانند، خوش الحانان درون انجمن های هنر آواز می خوانند. وبی پولان،فقیران ،هم چنان بی آب و بی نانند ، ولی من هم چنان در میان سوت و کور خواهم بود. در این گیتی که بی مهر است ،هر چه هست خواهد بود؛ نمی گردد ز داغم خشک آب بستر آن رود، و با این حال بعد از خود کشی باید خداحافظ کنم با مردم دنیا !!!! و باید هم چنان بدرود گویم بر چمن گلها؛ و من دیدم لبانش را که خندان گشت؛ وچشمانش ز اشک شوق گریان گشت؛ و از چشمان من در کو چه ای با ذوق پنهان گشت؟! ولی آخر خدایا خود کشی سخت است.
از نظرهای شما هم بسیار سپاس گذاریم + نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385 19:28 توسط آدم برفی |
|