تبليغاتX
به نام آفریننده ی غم

به نام آفریننده ی غم

قال الامام المهدی (ع) : فما یحبسنا عنهم الا ما یتصل بنا مما نکرهه.
پس ما را از ایشان (شیعیان) دور نمی کند مگر آن رفتارهای نا خوشایندی که از آنها به ما گزارش می شود.
یکی بود یکی نبود زیر این آسمون آبی رنگ یه خونه ی کوچیک بود که تو این خونه ی کوچولو یه پسر 16 ساله که تازه پشت لبش سبز شده بود با خونواده ای مهربون زندگی می کردند. پسرک قصه ی ما اسمش شاهین بود ...
شاهین کوچولو بچه ی سر به زیر و آرومی بود ، به کسی کار نداشت ، اما خیلی ها اونو  اذیت می کردند ؛ به کسی دروغ نمی گفت ،اما خیلی ها به اون نارو می زدند. کفر و ناسپاسی نمی کرد و همیشه دلتنگ یه دوست بود ، دوست با معرفتی که از 15 سالگی گمش کرده بود. شاهین همیشه وقتی دلش می گرفت با دوستش درد دل می کرد و دوستش هم فقط و فقط می شنید و نمی تونست که جوابی بده و فقط با کاراش دل شاهین قصه ی ما رو شاد می کرد. شاهین همیشه دوستشو به اسم کوچیک صدا می کرد اما دوستش نمی تونست حتی این کار رو هم در مقابل شاهین بکنه ، این دو تا دوست خوب همیشه با هم بودن حتی از سایه به هم نز دیک تر بودند. تو دل هم، تو فکر هم ، تو روح هم...
تا اون روز شوم...
صبح یکی از روزا شاهین بر حسب اتفاق یه دختر کوچولوی خوش گل و تو دل برو رو می بینه و یک دل نه صد دل عاشق دخترک میشه ، شاهین و دختر خیلی با هم خوب شدند طوری که دخترک جای دوست رو تو دل شاهین گرفت. شاهین حتی دیگه اسمی هم از دوستش نمی برد و فقط مشغول عشق بازی با دخترک بود ، با هم می رفتن پارک و قدم می زدند و از آرزو های محالی که توی دلاشون بود می گفتند...
تا این که یه روز کلاغه خبر میاره که شاهین، دختری که باهاش دوستی همین الان رفت پیش یه پسر دیگه. با شنیدن دل شاهین بد جوری شکست. از اون روز به بعد شاهین دیگه دخترک رو ندید و حتی حاضر نشد به حرف های اون گوش بده. چند ماهی گذشت، شاهین حالا دیگه خیلی تنها شده بود ، بی کس و تنها تو کوچه پس کوچه ها شهر پرسه می زد ، هر جای تاریکی رو که پیدا می کرد می رفت و تو تاریکی حرف می زد ، طوری که دیگه این برهوت و سیاهی شده بود مونس شاهین ، تا این که ....
آره داشتم می گفتم تا این که یه روز وقتی کنار یه درخت توی یه کوچه ی سرد و تاریک نشسته بود و داشت خاطرات تلخ و شیرینش رو با دخترک مرور می کرد یه صدایی شنید به گوشش رسید ، اولش ترسید و کمی خودش رو جمع و جور کرد بعد دید اون کوچه ی تنگ و تاریک با نوری روشن شد. شاهین مات و مبهوت داشت به اطراف نگاه می کرد که یهو صجنه ای رو دید که پاک کاملا گیج شد، اون نور ، نوری از طرف همون دوستی بود که با اومدن اون دختر از دل شاهین افتاده بود بیرون. شاهین وقتی که نور رو دید ، پرسید: تو کی هستی؟
که صدایی گفت: من دوستتم. شاهین گفت: دوست من هیچ وقت جواب منو نمی داد. صدا گفت: حالا چی ، الان که دارم باهات حرف می زنم. شاهین متعجبانه گفت: آخه من هیچ وقت دوستمو ندیده بودم ، نمی دونم چه شکلی بود ، من ، من فقط توی دلم با اون انس گرفته بودم.
صدا  گفت: می دونم، من همیشه در کنارت بودم ، کمکت می کردم ، وقتی از ته دل مرا یاد می کردی، شتابان به سویت می آمدم چون دلت پاک و ذهنت خالی از فکر های پلید و شیطانی بود.
شاهین پرسید: دوست خوبم اسمت را هم که نمی گویی، لااقل اسمت را بگو تا بشناسمت. صدا گفت: من مهدی موعودم ،من حجت خداوند متعال روی زمین ،  همان کسی که کفرو ستم را ریشه کن می کند و بساط عدل و داد را بر پا... ناگهان شاهین بغضش می ترکه و با گریه می گوید: تو مهدی (عج) هستی؟! همان کسی که همیشه در دلم به تو امید داشتم ، ما خیلی با هم صمیمی بودیم ، من همیشه از خدا می خواستم که تو را ببینم ، پس چرا حالا این جا و در چنین شرایطی تو را می بینم ؟!
صدا گفت: شاهین تا زمانی که دل تو پاک بود و جز بازی های کودکانه و سادگی و مهربانی چیزی در برداشت، من پیشت بودم. اما تو خودت با دوستی با آن دختر کوچولو من و از دلت بیرون راندی ، ولی من همیشه از دور مواظبت بودم اما نمی توانستم جلویت را بگیرم که با دوستی با آن دختر خودت را به گناه آلوده نکنی ، نمی توانستم چون خداوند مرا پنهان کرده بود ، من شیطان را می دیدم  که در فکر و نفس تو رخنه کرده بود و افکار ساده کودکیت را به فکر های پلید و شوم تبدیل می کرد ، اما نمی توانستم راهنماییت کنم چون خودت نمی خواستی ، قبول کن که تو خودت مرا راندی و قبول کن که اشتباه کردی.
شاهین در حالی که بلور های اشک روی گونه اش نشسته بود ، سرش رو آرام تکان داد و گفت : قبول دارم، اشتباه کرده ام ، مرا ببخش. مهدی جان مرا ببخش. اما ناگهان نور رو به تاریکی و صدا رو به سکوت رفت.
شاهین دوان دوان به سوی نور و صدا می رفت اما... تا این که آخرین صداها آهسته از ته کوچه به گوشش رسید، صدا می گفت: شاهین من همیشه با تو هستم حتی از سایه ات به تو نزدیک ترم. نه تنها به تو بلکه به تمام انسان ها، این شما انسان ها هستید که مرا از خودتان می رانید و با گناه کردن و ستم به دیگران دل مرا می شکنید و قلبم را مجروح می کنید. پس مرا با دلی پاک بخوان تا خدا هم مرا به سویت بفرستد...
و صدا قطع شد.
از آن روز به بعد پسرک قصه ی ما هر روز با دلی پاک نماز می خواند و سعی می کرد به نا محرم نگاه نیندازد ، همیشه از نفس خود مراقبت می کرد و بندگی نفس را کنار گذاشت و بنده ی عقل خود شد. تا فقط و فقط یه بار دیگه آن صدا و نور و عطر دل انگیز را دوباره حس کند.
بله قصه ما به سر رسید ولی کلاغه به خونش نرسید.
به امید روزی که همه ی ما با ساده دلی و محبت و دوست گمشده ی خودمون که هیچ وقت بی معرفتی نمی کنه  و همیشه همراه ماست پیدا کنیم و به یاد این شعر بیفتیم که:
 مژده ای دل که مسیحا نفسی میاد

خدا حافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خدا حافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خدا حافظ کمی غمگین
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه این که رفتنت سادست
نه این که میشه باور کرد دوباره آخر جادست
خداحافظ واسه این که نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیـــــــــا
خداحافظ خداحافظ همین حالا خداحافظ

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور1385 23:19 توسط اشک خدا |


سلام.
قبل از اين كه متن زير رو بخونيد بايد بگم كه من تشكری به اشک خدا ، بابت تعريفي كه در پاراگراف زير از بنده كردند بدهكارم:
مصاحبه ي من با بچه ي غم
تو تاريكي نماز و دعا مي خونه و ميگريه ، گاهي موقع ها اين قدر دستش رو به طرف آسمون ميگيره كه من به جاي اون خسته ميشم ، شباي 4 شنبه هم خودش واسه خودش هيئت راه مي ندازه. دور بر دختر بازي رو هم كه به كل خط كشيده. خودش مي گه الگوش فرهاد مهراد هستش. كم حرف و گوشه گيره ولي خوش بر خورده ، هميشه حرف هايي مي زنه كه قابل پيش بيني نيست، انگار دنيا رو يه بار تموم كرده. اينا ويژگي هاي عطا، بچه ي غم اين وبلاگ هستش. كسي كه هميشه به جاي يا علي ميگه يا خدا چون ميگه كه حضرت علي نمي گفته يا علي  مي گفته يا الله و ...اشك خدا
-وجدان: سلام.
-عطا:سلام.
حال تونو که می دونم چه جوریه پس بگذاريد بي مقدمه حرف هايم رو بزنم.چرا این قدر گرفته ايد؟
سختي هاي روز گار هستش ديگه.
مگه روز گار چشه؟
بگم يا نگم چه فرقي مي كنه؟ مگه تا حالا هر كي دونسته، تونسته كاري برام بكنه؟ بيش تر مواقع هم از گفتن حرف هام ، هم خودم ناراحت میشم و هم ديگران.
خوب حالا اگه ميشه به من بگو. شما كه به اين همه آدم گفتي به منم بگو. مگه من از اونا كمترم؟
نه خير، ولي من ديگه با خودم عهد كردم كه درد دل هامو به كسي نگم تا خودم و ديگران ناراحت نشيم. و همچنين به من نگند كه موج منفي توليد مي كني.
بابا حالا لطفا بگو ديگه.
من فقط يه چيزي مي گم: گفتن از درد دلا.........كار من نيست آدما...خودت كه شاهد بودي من بهترين دوستمو قسم دادم كه گريه نكنه اما نتونست تحمل كنه و منم تازه بهش گفته بودم كه تو نمي توني طاقت بياري اما ... به هر حال من ديگه از درد دلم به كسي چيزي نمي گم.
يعني مي خواي آخر وبلاگ رو بدون گفتن درد دل اصليت ببندي؟!
شايد! چرا كه مي دونم كسي كه حرف هامو بفهمه طاقت نمياره و براي كسايي كه دركم نمي كنن هم حرف هام به درد نمي خوره. مگه حرف هاي كسي كه داره خودش يه صادق هدايت ديگه ميشه چه ارزشي داره؟ (البته من خدا دارم)
مثلا تا كي مي خواي حرف هاتو تو دلت نگه داري؟
تا مرگ
به نظر خودت لايق اين بي رحمي  هاي روز گار هستي؟
(يه خنده ي تلخ) نمي دونم . ولي لابد هستم كه اين جوري شدم.
ولي حرف هاي شاهين چيز ديگه اي ميگه.
خوب پس لابد نيستم!
درست جواب بده لطفا!
اگه خدا خواسته لابد هستم اما همين قدر مي دونم كه نسبت به خيلي ها خودم رو خيلي بيش تر نگه داشتم و خيلي كاراي بد رو نكردم ولي خوب شايد من خوبي هايم رو مي بينم و بلاخره هر كسي بدي هم داره ، اما ما انسان ها خود بيني هامون خيلي زياده يعني خوبي هاي خودمون و بدي هاي ديگرون رو ميبينيم بنابراين قاضي هاي خوبي براي كار هاي خودمون نيستيم.
غم عشقي داشتي؟
تو راهه.
از چه چيزي خيلي خيلي متنفري؟
نارفيقي، نمك نشناسي
به چه چيزي علاقه داري؟
الان چيز به خصوصي به ذهنم نمي رسه، اما از مرام گذاشتن لذت مي بردم.
الان كسي هست كه خيلي دوستش داشته باشي؟
تو زندگيم فقط اسم يه نفره بود، اونم م بود. ولی حالا شاید به جای این م بتونم بگم: مادر!
از چه چيري مي ترسي؟
مي ترسم كه يه روز اين كور سوي اميدم خاموش بشه و نا اميد بشم و اون وقت منم صادق هدايت بشم و كاري بكنم كه شايسته ي بچه هاي غم نيست.
چه كاري؟
خود كشي.
خيلي بد جواب ميديد، سرد و بي احساس. بگذريم تا كي در اين وبلاگ مطلب مي نويسيد؟
تا موقعي كه بخوام البته با اين وضع فكر نمي كنم زياد طول بكشه و من متن هاي پاياني مو نوشتم و فقط بايد تايپ كنم. چون فكر مي كنم هم ملت خسته شدن و هم من نمي تونم يه روزي براشون شاد بشم و اونا رو خوش حالشون كنم. و وقتي كه اون مطالب رو ببينند تازه مي فهمن غم يعني چه. مي فهمن محيط غمناك يعني چه. مي فهمن تاريكي چه نعمت بزرگي هستش و خدا چه قدر به انسان لطف داشته كه براشون تاريكي رو آفريده ، تا اونا هر وقت كه خواستن زار زار تو تاريكيشون بگرين و سبك بشن ولي متاسفانه سبك شدن هم براي من يه روياست. البته نا اميد نيستم ولي آدم بايد واقع بين باشه و من شادي رو از خودم دور مي بينم.
حرف آخر؟
مكن گريه به حال من،اگر چه يكه و تنهام،تو ي زندوني از شيشه،رفيقم با همه غم ها...

+ نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1385 22:49 توسط آدم برفی |


بچه ی غم:

سلام.
قبل از اين كه متن زير رو بخونيد بايد بگم كه من ۲تا تشكر به اشك خدا بدهكارم:
1.نوشته ي زيبايي كه دفعه ي قبل نوشته بود و بعضي از دوستان فكر كردن كه من نوشتم كه بايد بگم من فقط ادامه ي مطلب رو نوشته بودم.
2.به حرف من گوش كرد و راضي شد كه بمونه و ادامه بده.

و حالا مطلبی رو که با همکاری هم نوشتیم رو تقدیم می کنیم:

این بار اومدیم تا بخشی از دین خودمون و به یک هنرمند جاویدان ادا کنیم.
حتما می پرسید او کیست؟ بسیار خوب، معرفیش می کنم.
خواننده ای از تبار حقیقت
خواننده ای که هیچ گاه تن به ابتذال نسپرد
همیشه بر سر عقاید خود ماند
همیشه می گفت فرمایشی کار نمی کنم
کسی که 1 قدم از جامعه ی خود جلو تر بود
موسیقی از دید او عارفانه بود نه مطربی
او مرد تنها بود، مردی واقعی
بودنش در میان ما مثل یه خواب کوتاه بود
ولی یه مرد بود یه مرد
دوست نداشت ایمانش را جار بزند
و الهی قمشه ای در مورد او می گوید: او هیچ دریچه ای را به روی خودش نبست.
مطلب امروز یادی از خواننده ی بنام بچه های غم فرهــــــــــــــاد مهـــــــــــــــــراد هستش.

فرهاد مهراد در جوانی

نهمين فرزند مرحوم رضا مهراد ،كاردار وزارت امورخارجه دولت ايران در كشورهاي عربي ،روز بيست و نهم دي ماه 1322 در تهران متولد شد. اخلاق و رفتار آخرين فرزند خانواده مهراد آنقدر متفاوت بود كه هميشه از سوي اطرافيان به «تقليد از بزرگترها» مي شد. سه سال بيشتر نداشت كه علاقه به موسيقي او را وادار ميكرد تا پشت در اتاق برادرش بنشيند و تمرين ويلون او و دوستانش را گوش كند.

در همان دوران يكي از دوستان برادرش متوجه علاقه فرهاد به موسيقي ميشود و از خانواده او ميخواهد كه سازي براي او تهيه كنند. با اصرار برادر بزرگتر يك ويلون سل براي او تهيه ميكنند و تمرينات فرهاد آغاز ميشود. عمر تمرينات ويلون سل از 3 جلسه فراتر نرفت، چرخ روزگار ساز او را شكست و به قول فرهاد:«ساز صد تكه و روح من هزار تكه شد.»و از آن پس بازهم دل سپردن به تمرينات برادر بزرگتر تنها سرگرمي و ساز تبديل به روياي فرهاد شد...

مدتي بعد فرهاد در يكي از كنسرتهاي بزرگي كه به مديريت مجله «اطلاعات جوانان» در امجديه برگزار شد هنرنمايي كرد. در اين برنامه فرهاد چند ترانه با گيتار اجرا ميكند و بيش از پيش مورد توجه تماشاگران و همچنين شهبال شب پره ،مرد اول گروه Black Cats قرار ميگرد.
چندي بعد فرهاد با شهبال شب پره سرپرست گروه بلك كتز آشنا مي شود .همكاري فرهاد به عنوان خواننده و نوازنده گيتار و پيانو با شهبال شب پره (پركاشن) ،شهرام شب پره (گيتار)، هامو(گيتار) ، حسن شماعي زاده (ساكسيفون) و منوچهر اسلامي (ترومپت)در كلاب كوچيني از سال 45 آغاز ميشود.

منوچهر اسلامي كه از فرهاد به عنوان پايه اصلي Black Cats ياد ميكند با اشاره به استعداد فرهاد مي گويد:«فرهاد با اينكه نت نميدانست و موسيقي را از راه گوش آموخته بود نياز چنداني به تمرين نداشت.او با چند بار زمزمه كردن شعر ،ساز و صدايش را با بقيه گروه هماهنگ ميكرد.در واقع او به احترام ديگر اعضا در جلسات تمرين حاضر مي شد.»

سال 48 فرهاد ترانه «مرد تنها» ،با شعر شهيار قنبري و موسيقي اسفنديار منفردزاده،را براي فيلم «رضا موتوري» ميخواند.ترانه «مرد تنها» كه پس از اكران فيلم در قالب صفحه گرامافون راهي بازار شده بود آنچنان طرفدار مي يابد كه فرهاد تبديل به يك ستاره ميشود. چون هميشه معتقد بود بايد شعري را بخواند كه خود به آن اعتقاد دارد و در واقع آن شعر بايد به شكلي زبان حال او باشد پس از «مرد تنها» تعداد محدودي ترانه يعني ترانه هاي «جمعه»،«هفته خاكستري»،«آيينه ها»(51-1350)را خواند و با افزايش تنشهاي سياسي در ايران در دهه پنجاه ترانه هاي «شبانه1» ،«خسته»، «سقف»،«گنجشگك اشي مشي»،«آوار»،«شبانه2» با اشعاري از احمد شاملو و شهيار قنبري و صداي فرهاد منتشر و تبديل به سرود اتحاد مردم شدند...

از مهر ماه 1379 بيماري فرهاد جدي شد،اما فرهاد از حركت بازنايستاد. آن روزها هيچ چيز جز مرگ نمي توانست او را از تهيه آلبوم «آمين» بازدارد ،كه بازداشت…
فرهاد پس از 2 سال معالجه در ايران و فرانسه ،در سن 59 سالگي روز نهم شهريور 1381 در شهر پاريس بر اثر بيماري هپاتيت درگذشت.

فرهاد

 

منوچهر اسلامی این گونه از فرهاد روایت می کند :

 

«در دورانی که از هم جدا بودیم به استودیو رفتم. کاری گرفته بودم که قرار بود برای ارکستر سمفونیک ضبط کنم. نوازندگان ارکستر سمفونی را جمع کردیم. برای ساعت ۱۱ قرار گذاشتیم یعنی در آن زمان باید استودیو در اختیار ما قرار می گرفت. وقتی رسیدیم دیدیم فرهاد در استودیو نشسته، فکر کردیم کارش تمام شده است. بیست و چند نوازنده ارکستر هم آمده بودند، از اپراتور پرسیدم : کار آقای فرهاد تمام شده؟ گفت نه تازه استارت می خواهیم بزنیم!
پرسیدم چند تا کار هست؟ گفت: شش تا.
بچه ها دادشان در آمد که چرا ما رو اینجا آوردید؟ حق داشتند برای هر ترانه حداقل دو تا سه ساعت باید وقت استودیو را گرفت برای ضبط یک آهنگ خواننده باید چند بار کار را قطع کرده دوباره اجرا کند تا مطلوب در آید. به بچه ها گفتم صبر کنید اگر خراب شد .. می روم می گویم وقت مال ماست! فرهاد با یک گیتار نشسته بود، کارش را شروع کرد. ترانه که تمام شد. فهمیدم تمام شده. فرهاد دومی را شروع کرد بعد سوم بعد چهارم و…………… یعنی شش ترانه را در هجده دقیقه خواند. بچه های ارکستر مات و مبهوت مانده بودند که مگر ممکن است؟

بعد ار انقلاب یکی دوبار به او پیشنهاد به رفتن خارج شد که او قبول نکرد . می گفت: برویم آنجا چه کار کنیم؟ برویم همان اهنگهای بلک کتز را بخوانیم؟ آنها دیگر قدیمی شده!
فرهاد خیلی معروف نبود ولی خیلی ها می خواستند با او معروف شوند!!
فرهاد یک انسان کامل بود.آن قدر بی تکبر و کم رو بود که حتی رویش نمی شد که به گارسون دستور غذا بدهد».

ریشه انزوای فرهاد :

 

فرهاد یک گام از اجتماع جلوتر بود. ناملایمات اجتماع را می دید و از دیدن آن رنج می برد. نادانی دیگران را می دید و غصه می خورد.و همین مسئله او را وادار به سکوت می کرد. شعور بالای فرهاد بود که او را به انزوا کشاند. فرهاد خواننده ای از تبار حقیقت بود. موسیقی از دید فرهاد عارفانه بود نه مطربی!!

اولین اثر فرهاد به زبان فارسی؛ صدای بی صدا نام داشت!! دومین کارش جمعه نام گرفت ترانه ای که به خاطر محتوایش بحث های زیادی را بر انگیخت و به عنوان سیاسی ترین ترانه های دهه پنجاه شناخته شد ؛

 

توی قاب خیس این پنجره ها / عکسی از جمعه غمگین می بینم / چه سیاهه به تنش رخت عزا / تو چشاش ابرای سنگین می بینم / داره از ابر سیاه خون می چکه / جمعه ها خون جای بارون می چکه
نفسم در نمی یاد / جمعه ها سر نمی یاد / کاش می بستم چشمامو / این ازم بر نمی یاد
جمعه وقت رفتنه / موسم دل کندنه / خنجر از پشت می زنه / اون که همراه منه


سومین ترانه او هفته خاکستری بود. ترانه ای دیگر ...... خلاف جنس ترانه های آن دوران.. تلنگری به انسانهای غرق در زندگی روزمره!!

چهارمین شعر، شبانه احمد شاملو بود. ترانه ای سیاه! شرح حال جامعه که شاعر آگاهانه واژه هایش را انتخاب کرده بود. فرهاد این ترانه را به دکتر صلحی زاده که در ان زمان معروفترین متخصص ترک اعتیاد بود؛ تقدیم کرد.

پنجمین کار او کودکانه نام داشت و ششمین گنجشکک اشی مشی و بعد از ان شبانه ۲.

شبانه 2 به 17 شهریور نسبت داده شد.

یه شب مهتاب / ماه میاد تو خواب / منو می بره / ته اون دره / اونجا که شبا / یکه و تنها / تک درخت بید / شاد و پر امید / می کنه به ناز / دستشو دراز / که یه ستاره / بیفته مثله / یه چیکه بارون

یادداشتی از شهیار قنبری برای فرهاد :

مرد تنها هم مرد! برای کسی شدن، برای اسطوره شدن، برای به اوج رسیدن، برای این که تار نماها از مرثیه لبریز شوند ، باید مرد.


 

مرد تنها هم مرد و اسطوره شد. سوگواران گناهکار دوباره انگشت اتهام به جانب یکدیگر دراز می کنند که بگویند: من بی گناهم. تو بودی که دست او را نگرفتی. تو بودی که گذاشتی تمام شود. و باری آرام می گیرند و به بستر می روند. حافظه ملی ما پاک پاک است، حافظه هنری هم.

 

هیچ کس هیچ چیز به یاد ندارد این که چه کرده ای مهم نیست. این که چه نکرده ای مهم است. دوباره یکی می رود و ما همه دسته گلهای پوسیده را به پایش پرتاب می کنیم. بر امواج اینترنت تصویرش را تاخت می زنیم!! شعر می نویسیم؛ رج می زنیم…بغض می کنیم…سبک می شویم…این همه انرژی دیر هنگام به کار هیچ کس نمی آید. اما اگر زنده بود به دردش می خورد.

از این همه دوستت دارم ها شد و با یک بغل ترانه به خانه رفت.

شانزده سالگیم در یک بر نامه رادیویی قد می کشید. رادیو تهران صبح جمعه، بر نامه آوای موسیقی ، تهیه کننده : هوشنگ قانعی. من نویسنده و گوینده اش بودم. رو به روی من ایستاده بود و کاغذ سیاه و سپید را دوره می کرد. با صدای بی صدا… مثل یک خواب کوتاه.. یه مرد بود یه مرد!! لبخندش را به من بخشید. و روزی دیگر صدایش را به آسمان دوخت. فرهاد پاک بود. روشن بود . نازک بود. آرام بود و دانا بود. فرهاد از همه بهتر بود از همه سر بود.بعد جمعه از راه رسید. جمعه پیروزی نوین.. آمنه آغاسی را پس زد. و بعد اسفندیار به زندان رفت و من در خلوت هشیار و خوش رنگ واروژان؛ در خیابان بیست و پنج کوچه محسنی به هفته خاکستری رسیدم.

بازجوبان اوین گمان می کردند این ترانه را اسفندیار نوشته!! همین طور پیش رفت تا آخرین نجواها!! شعری که در دریا کنار به گل نشست. اسفندیار بر آن موسیقی نوشت . اما به استودیو نرفت.
اسفندیار منفرد زاده به آمریکا رفت و من به انگلیس و فرهاد در خانه ماند. گذشت و گذشت و بعد یک بار دیگر در برابر دوربین نشسته بودم که خبر آمد فرهاد هم رفت!

و بعد هق هق من بند نیامد و هنوز است که نمی دانم با این شور بختی چه کنم؟ فرهاد عشق بود.که دیگر تکرار نخواهد شد! به همین سادگی و اینک نابلدترین مان؛ این رسوایان بر خاکستردانش اشک می ریزند و مرثیه می خوانند و موعظه می کنندو برای جلد روی نشریه ها عکس می گیرند!! و فرهاد از آن بالا یا از آن پایین می خندد. درست مثل لحظه ای که شعر مرد تنها را مرور می کرد. ‹‹سهراب »می دانست که مرگ پایان کبوتر نیست و فرهاد می داند که دوباره به دنیا می آید. بی وقفه از هفته های خاکستری اینک ققنوسی پر و بال می گشاید که سایه گسترده اش خردی ما هجی می کند.»

و ۹ شهریور سال روز فوت فرهاد مهراد بود امید وارم حداقل با ذکر صلواتی بتونیم یه کم یادی از این هنرمند ارجمند کرده باشیم

و حال بچه های غم آخرین حرف را از زبان فرهاد می گویند:

به امید باران و صلح و دوستی

روحش شاد و یادش گرامی باد

آرامگاه فرهاد

 

فرهاد1

فرهاد2

فرهاد3

فرهاد4

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385 16:52 توسط آدم برفی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

قرار نبود این جوری باشه اما ...
عطا بچه ی غم
دانشجوی سال اول مهندسی صنایع قزوین



تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همت کن و بگو ماهی ها

حوضشان بی آب است



و به عبارت دیگر



همان انتظار


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

یه وبلاگ عشقولانه (معصومه گله)
ترس هرگز (داداش رامتین)
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1386

شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384


آرشیو موضوعی

خاطرات
درد دل
غمی از غم ها

نویسندگان

آدم برفی
الهه ی غم
اشک خدا
مسافر شهر غم


پیوندها

:::::::::::::::::::شـیـطـان:::::::
:::معصومه گله:::::::::::::::::::
:::::::::::همزبون تنهایی ها::::
:::::::::تنها ترین شاپرک::::::::
:::موسیقی مرگ::::::::::::::::
::::::::::::یکی از این همه::::::
:::::::باران بهاری:::::::::::::::::
::::::راز آفتاب::::::::::::::::::
::::::::تـــنــــــــــــــها:::::::::
:::غمگین دل شکسته::::::::::
:::طنــــــــــــــــــین:::::::::::::
:::::::::::::آوای بارون::::::::::
::::مریم کویـــــــــر::::::::::::::
::::::::::::::::: ر ی ر ا:::::::::
::::::::::سکوت تنهایی:::::::::
::::سمفونی تاریک::::::::::::::
::::::::::کبوتر شکسته بال::::::
::::انجمن شاعران مرده:::::::::
::::::::محسن یگانه:::::::::::::
::::::::::::موسیقی سنتی::::::
:::آتشکده عشق و معراج:::::::
:::::::::::::::::دریاچه آخر دنیا:::


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS