تبليغاتX
به نام آفریننده ی غم

به نام آفریننده ی غم

اينم شعري از مرحوم آقاسي براي امام علي (ع) دانلود

تا چشمام رو تو زندگیم درست باز کردم دیدم که تنها همدمم غمه ، تنها دوستی که تا حالا واسم موندگار بوده غمه و از همه ی گذشته های دور و نزدیک و خاطراتم فقط غم باهام مونده...

روز های عمر ما ، ساعت ها و ثانیه ها زندگی مون با سرعت دارن از هم پیشی می گیرن و هر سال لحظه ی سال تحویل یک مشت خاطرات و آرزوهای بر باد رفته رو با غم و حسرت و اگه شادی و خوشی هم داشته باشیم میسپریم به تاریخ یا به قسمت های تلخش زیادی فکر نمی کنیم تا آغازی رو به جلو داشته باشیم با امید و آرزو تا سال رو نو می کنی یهو یه خلأ احساس میکنی و تازه می فهمی کسی رو که بهش دل بسته بودی دیگه پیشت نیست.

تو این زندگی ما هر چی مثل یه سکه می مونه و 2رو داره و برای همینه که شاهین میگه به چشمات هم بعضی وقتا نباید اعتماد کنی. گاهی وقتا غم از شادی هم با ارزش تره این غمه که تو دل ها موندگاره ، شاید اگه توی شادی کسی شریک نشیم و شادی رو واسه خودِ خودش بزاریم، زیاد مهم نباشه، امّا خوبه که همیشه سعی کنیم که تو غم های دیگران خودمونو شریک بدونیم...

در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در می زند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا

غم با همه بیگانگی

هر شب به من سر می زند

خاطرات ترك خورده

...یکی از روز های خدا پسرکی بود که خیلی تنها بود ، بیش تر وقت هاش رو تنها سپری می کرد ، دلش ساده و پاک بود. یک روز دست تقدیر اونو با کسی آشنا کرد که پسرک تنها رو خیلی تکون داد . پسرک و دوستش روز های خوبی رو شروع کرده بودند و از آشنایی اون ها مدت زیادی نمی گذشت کم کم مهر و محبت و علاقه بینشون بیش تر می شدانگاری که پسرک تنها از تنهایی در اومده بود ، پسرک فکر می کرد که یه دوست و همدم خوب پیدا کرده که می تونه همه ی حرف هاش رو بهش بگه و ابراز علاقه و بتونه مشکلی از مشکلات دوستش رو حل کنه و همین طور مشکلاتش رو که تو تنهایی باهاشون دست و پنجه نرم می کرد با دوستش در میون بزاره و واسه هم دیگه سنگ صبور باشند ، غافل از این که روزی دوباره تنهای تنها میشه.روزها پشت سر هم می گذشت و این علاقه ی مسافر شهر غم به دوستش بود که بیش تر و بیش تر میشد. اما از علاقه و حس اون نسبت به خودش خبری نداشت، هر روز با هم صحبت می کردند و تقریبا صمیمی شده بودند...

بعد از چند ماه دوستِ مهربونِ مسافر یکمی اخلاقش رو عوض کرد ، پسرک تنها هم یه چیزایی احساس می کرد اما واقعا توی دل دوستش یه خبرایی بود دیگه مثل سابق رفتار نمی کرد و بهونه می گرفت و ...

تا این که از زبون یکی از دوستای صمیمیش شنید که دوستش مهربونش با یکی دیگه می پره و کم کم می خواد قید پسرک تنها رو بزنه ، اون لحظه بود که دنیا رو سرش خراب شد. مسافر ِ تک ، تنها نگران دوستش بود . اطرافیان مسافر ِشهر ِغم فکر می کردند که مسافر قصد داره که رابطه ی دوستش رو بهم بزنه یا یه کارایی بکنه که ...! کاری که بتونه خودش رو راحت کنه و یه جورایی انتقام بگیره . اما اطافیان از دلِ مسافر خبر نداشتن. مسافر شهر غم نه تنها دوستش رو نفرین نکرد بلکه براش آرزوی خوشی و سلامتی کرد. چون شادی دوستش شادی اون بود. مسافر از اول دوستیش چشم داشتی به تعلقات دوستش نداشت یعنی دوستش رو واقعا واسه ی خودش می خواست و از ته دل دوسِش داشت ، این دوست داشتن زیاد هم باعث شد که باز هم بدون گلایه ای خودش رو کنار بکشه تا دوستش بتونه شاد باشه و با افرادی که دوستشون داره باشه.

روزهای نسبتا طولانی تنهایی گذشت و گذشت. تا این که دوستِ جدیدِ دوست مسافر خواست که با مسافر صحبت کنه ، مسافر فکر کرد که مشکلی برای دوستش پیش اومده و قبول کرد. پسره تو صحبت هاش حرف های جدیدی می زد ، می گفت که از دوستش خسته شده و دیگه نمی خواد که پیشش باشه ، به مسافر گفت که بیاد و دوباره با دوست قدیمیش ارتباط قبلی رو بر قرار کنه ، مسافر که دیگه غروری براش باقی نمونده بود و تنهایی و غم حسابی شکستَش کرده بود در خواست رو رد کرد چون شرایط روحیش واقعا خیلی بد بود و نمی تونست ادامه بده.

نزدیکای روز تولدِ مسافر دوست قدیمیش باهاش تماس گرفت و گفت که خیلی تنهاست و از کارای گذشتش پشیمونه و گفت که اگه هنوز دوستش داره می خواد که دوباره مثل قدیم با هم باشند. پسرک چند روز فکر کرد وسعی کرد که شرایط روحی خودش رو جمع و جور کنه ، هر چند که باید غرورش رو می شکست ، ولی با خودش گفت اگه واسه کسی که دوستش دارم این کار رو نکنم واسه کی بکنم؟

مسافر یه باره دیگه از دوستش پرسید که چه قدر دوستش داره؟

و دوستش جواب داد: دوستت دارم اما... (اما هیچ وقت جواب سوال مسافر رو کامل نداد)

و مسافر تنها در خواست دوستش رو قبول کرد.

یکی از دوستای مسافر به نام earwin بهش گفت: کسی که یک بار ترکت کرده دوباره هم می تونه این کار و بکنه و حواست رو خیلی جمع کن. ولی پسرک ساده و مهربون با اومدن دوباره ی دوستش که معلوم هم نبود چه قدر دوستش داره سعی کرد که مشکلات و موانع رو از سر راه بر داره تا بتونن دوباره با هم باشن اما دریغ که نمی دونست اگه تنها بخواد این موانع رو هموار کنه یه روزی از پا می افته . مسافر دلش رو 6 دانگ به دوستش داده بود ، دوستی که جدیدا محبتش رو به خیلی ها ابراز می کرد و تو دلش خیلی شلوغ بود. درست بود که مسافر و دوستش تفاوت هایی داشتن اما اگه می خواستند می تونستند چیزهای مشترکی هم با هم داشته باشن. مسافر شهر غم چندین و چند بار از دوستش پرسید که چه قدر دوستم داری؟ اما هیچ وقت جواب کاملی نگرفت. مسافر کاملا گیج شده بود ، یعنی اگه دوستش بهش می گفت که نمی خوامت خیلی بهتر بود از این بود که همش جواب های سر بالا بده.

مسافر سعی و تلاش کرد که دوباره همه چی مثل سابق بشه، از خیلی از کاراش زد و سعی کرد که دوباره مثل قبل بشه، اما به قول بچه ي غم، عاشقان را خوش دلی، تقدیر نیست. اون مهری که از دل دوستِ مسافر رفته بود دیگه هیچ وقت سر جاش بر نگشت...

مسافر که قرار بود مشکلات دوستش رو حل کنه کم کم داشت به مشکلی برای دوستش تبدیل می شد ،دوست مسافر سر موضوعی دوباره دل ترک خورده ی مسافر رو شکست...

صحبت از مشکل بود ، پسرک مشکل بود.

 مسافر شهر غم امید و آرزوهاش رو به خاک سپرد و دوستش رو به خدا و برای همیشه به خلوت دلش کسی رو راه نداد تا همه بدونن که چه عشق مقدسی داشت...

وقتشه

وقته سفر

وقت راهی شدنه

لحظه ی بریدن و لحظه ی دل کندنه

یک عالمه خاطره یه سبد شعر و غزل

روی برف کوچه ها جای پای رفتنه

آخرین فرصت ما واسه گریه کردنه

خط جاده رو برو سوز کوچه پشت سر

کوچه های آشنا سایه های رهگذر

جاده تا مرز افق تا بلندی های کوه

رو به سوی روشنی شعری از جنس بلور

بی تو پرسه می زنم بین تردید و یقین

توی خلوت سکوت انعکاس یک صدا

صدای گریه ی من صدای سوت قطار

وقت تلخ بدرقه آخرین دیدار یار

+ نوشته شده در سه شنبه 25 مهر1385 13:8 توسط مسافر شهر غم |


قسمت اول:

یه روزی خارج از روز ها و ماه ها و سال های این دنیا ، تک و تنها رفتم توی جنگل...
توی تاریکی ها و سیاهی ها ی جنگل پیش می رفتم و از هیچ چیز نمی ترسیدم ، چون از خیلی وقت ها پیش اون موقع که توی دهکده ی ساحلی زندگی می کرم این رو فهمیده بودم که خدا با من است. آن قدر راه رفتم که سرانجام خسته شدم و خستگی من رو از پا در آورد.
به خواب عمیقی رفتم و در خواب دیدم بچه هایی در حال ساختن یک کلبه هستند ، ناگهان صدایی طنین انداز شد ...
"شما را دوست دارم ، و برای نزدیکی شما به خودم به شما غم رو هدیه می دهم"
از خواب بلند شدم رویا برایم کمی مبهم بود، ولی با کمی فکر تصمیم خودم رو گرفتم. من هم غم دار بودم ، می خواستم آن بچه ها را پیدا کنم و به آن ها ملحق شوم. با توانی که هیچ گاه از خودم سراغ نداشتم شروع به  دویدن کردم. آن قدر دویدم تا از تاریکی ها به یک منطقه ی سر سبز و زیبا رسیدم که برایم آشنا بود ...
بله در خواب همین جا رو دیده بودم که بچه ها داشتند کلبه می ساختند ، اما از بچه ها خبری نبود . با خودم گفتم شاید بقیه هنوز نیامده اند ، و منتظر ماندم...
چند روزی رو با میوه های جنگل سر کردم ، یک روز در حین گشت و گذار و بررسی موقعیتی که از آن جا اومده بودم به چیزی بر خوردم که موجب شد اشک شوق بریزم ، روی درختی نوشته شده بود راه بچه ی غم ، خیلی خوش حال شدم ، چون همش در این چند روز فکر می کردم که اونا منو تو جمعشون راه می دن یا نه ، البته هنوزم چیزی معلوم نبود ولی من امید وار بودم...
باز هم چند روزی منتظر موندم ولی خبری نشد. سر انجام تصمیم گرفتم خودم شروع به ساخت کلبه کنم و با وسیله های ن چندان خوبی که داشتم شروع کردم... چند روز بعد اتفاق جالبی افتاد 2 نفر دیگه هم اومدند که روی درخت راه اون ها نوشته شده بود اشک خدا و زاده ی غم و با هم کار کلبه رو به پایان بردیم...
و سر انجام بعد از تزئین های داخلی روی سر در کلبه یک تابلوی حکاکی شده ی زیبا نصب کردیم و روش نوشتیم: " کلبه ی بچه های غم"
روز ها می گذشت و ما در آن جنگل به خوبی و خوشی زندگی می کردیم و از غم هایی که خارج از جنگل داشتیم فارغ شده بودیم ، به آدمک هایی که کمک می خواستند کمک می کردیم و غم های آن ها را از روی دوششون بر می داشتیم و انبار غم های خود رو پر می کردیم و آن ها می رفتند و ما را از یاد می بردند.
در یک روز نحس آدمک های انسان نما با اره های برقی و ماشین آلات به جنگلی که همه ی زندگی ما بود  هجوم آوردند و با بی رحمی تمام همه چیز را نابود کردند و در واقع داشتد هویت ما را هم نابود می کردند.
آدمک ها پول دار های پست فطرتی بودند که دیگران برایشان اهمیت نداشتند.
آدمک ها حیوان هایی بودند که فقط از روی غریزه ی پول طلبی خود پیروی می کردند.
آدمک های بی وفا تر از شما وجود ندارد. آدمک ها مرگ بر شما باد.
اگر کمی درنگ می کردیم آدمک ها ما را کشته بودند. بنا بر این فرار کردیم تا در یک موقعیت مناسب انتقام بگیریم ، و همه شروع به دویدن کردیم ، آن قدر دویدیم تا از خستگی افتادیم ، و من بعد از کمی استراحت رفتم تا غذا جمع آوری کنم ،در حین گشت و گذار بودم که صدای آب شنیدم و به دنبال صدا رفتم و بلاخره رودخانه ی کم عمقی رو پیدا کردم جریان آب کم بود وقتی داخل آب را نگاه کردم در فاصله های دور چهره ی تکیده و در همی را دیدم، چه قدر غصه دار ، چشم هایش بی فروغ تر از همیشه بود ، او به نظرم خیلی آشنا بود در پس ذهنم دنبال اسمش بودم تا صدایش بزنم اما ...
سرم و در آب فرو کردم تا او را بیرون بیارم ، ولی وقتی که بهش رسیدم دیگه نمی خواستم اونو ترک کنم ، نه ، نه، دیگه نمی خوام به اون دنیا برگردم، شاید برای این سرم رو زیر آب بردم که دیگر بیرونش نیارم. نه من همین جا پیشت می مونم، می مونم ، می مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...
خودکشی پایان یافت

فکر کنم همتون فهمیدید که داستان جوون مرگ شد!

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1385 17:28 توسط آدم برفی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

قرار نبود این جوری باشه اما ...
عطا بچه ی غم
دانشجوی سال اول مهندسی صنایع قزوین



تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همت کن و بگو ماهی ها

حوضشان بی آب است



و به عبارت دیگر



همان انتظار


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

یه وبلاگ عشقولانه (معصومه گله)
ترس هرگز (داداش رامتین)
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1386

شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384


آرشیو موضوعی

خاطرات
درد دل
غمی از غم ها

نویسندگان

آدم برفی
الهه ی غم
اشک خدا
مسافر شهر غم


پیوندها

:::::::::::::::::::شـیـطـان:::::::
:::معصومه گله:::::::::::::::::::
:::::::::::همزبون تنهایی ها::::
:::::::::تنها ترین شاپرک::::::::
:::موسیقی مرگ::::::::::::::::
::::::::::::یکی از این همه::::::
:::::::باران بهاری:::::::::::::::::
::::::راز آفتاب::::::::::::::::::
::::::::تـــنــــــــــــــها:::::::::
:::غمگین دل شکسته::::::::::
:::طنــــــــــــــــــین:::::::::::::
:::::::::::::آوای بارون::::::::::
::::مریم کویـــــــــر::::::::::::::
::::::::::::::::: ر ی ر ا:::::::::
::::::::::سکوت تنهایی:::::::::
::::سمفونی تاریک::::::::::::::
::::::::::کبوتر شکسته بال::::::
::::انجمن شاعران مرده:::::::::
::::::::محسن یگانه:::::::::::::
::::::::::::موسیقی سنتی::::::
:::آتشکده عشق و معراج:::::::
:::::::::::::::::دریاچه آخر دنیا:::


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS