اعوذبالله من نفسی
دانلود شعر آقاسی (امام علی (ع)) NEW
چند وقتی بود که حال قلمم زیاد خوب نبود، با این حال، هنوز شیطانی می کرد، از زیر کارش در می رفت ، گاهاً که برای فکر کردن قلم را از دوست (یا شاید دشمنمش) کاغذ دور می کردم با زیرکی به دستم سیخونک می زد ، دیگر خسته ام کرده بود. برای آخرین بار حرف هایم را به او زدم ، اما او فقط می خندید. قلمم قهقهه می زد، در حال احتضار برای آخرین بار حرف هایش را زد:" با زهر خندی بر لب، مینویسم، با زهر خندی بر لب برای آخرین بار برای دل تو و برای پروردگارت می نویسم." و قلم خاموش شد...
بگذار کمی بگریم

سلام.
تو میگی این جا کجاست؟
-نمی دونی؟!
نه.
-این جا آخر ِ خطِ.
آخر خط هم رسید، جایی که تنهای تنها بودم اما به قول استاد علی شریعتی: "اگر تنها ترین تنها هم شوم باز هم خدا هست"و خدا هم چنان با من بود...
یادش به خیر، روزهایی که با علاقه می آمدمُ مطلب می گذاشتم و از عطا ، یک پسر 17 ساله ، برای خودم اسطوره ای به نام عطا بچه ی غم می ساختم. عطایی که زندگیش سیاه سیاه بود. عطایی که تنها و غمگین بود. زشتی ها رو می دید و غصه می خورد ، پسری که بی وفایی ها ی روزگار رو می دید، اما غری نمی زد . هیچ وقت قهقهه نزد و شاید اصلا هیچ وقت لبخند نمی زد. اسطوره ی من آن قدر قید شادی رو زد و زد تا به تاریکی مطلق رسید ، آره فنا شد و از خاکسترش، عطا 314 متولد شد. عطایی که دیگه تنها آرزوش و تمام هم ُّ و غمش این بود که سیصد و چهاردهمین یار امام زمان (عج) بشه و روزی برسه که بتونه امامش رو ملاقات کنه.
بازم شب چهار شنبه شد
توی دلم غوغایی شد
دلم به هر دری می زد
با جون و دل فریاد می زد
می خواست بگه که ای آقا
یه کم نظری کن به ما..."عطا بچه ی غم"
وقتی که تنهایم او با من است
حتی اگر شادی نیاید...!
بیش از 9 ماه دنبال امید گشتم، اما هیچ چیز نیافتم ، غمگین تر از همیشه در اتاق تاریکم نشستم ، باد خنکی می وزید ، در افکار خودم غوطه ور بودم که یادم افتاد امشب ، شب چهارشنبه است. نماز امام زمان(عج) رو خوندم ، کلی واسه این و اون دعا کردم اما واسه خودم فقط و فقط ظهورشون رو خواستم...
دوباره رفتم دمه پنجره ی نیمه بازم نشستم ، داشتم فکر می کردم که کجای کار زندگی اشتباه کردم که امیدم رو از دست دادم ، به یاد حرف های دوستام می افتادم و در آخر فقط به یک چیز رسیدم ، تلقین!
بله ، با خودم گفتم تلقین! همش تلقین! امید جای دوری نیست ، امید در طرز فکر توست ، امید در قلب توست ، امید ایمان توست و بلاخره امید،امام مهدی(ع) توست ، که هنوز هم هست ، پس امید داشته باش و برای رسیدن به مهدیت تلاش کن...
مردی رو می شناختم که برای کشتن نفسش، نفسش را کشت . او پای بر بی راهه ها گذاشت. اما من، من در راه درست قدم می گذارم ونفسم را می کشم، می کشم و تیشه به ریشه اش می زنم تا هیچ گاه، حتی وقتی که به اندازه ی پلک بر هم گذاشتنی پنجره ی گناه باز است ، تن پاکم را، روشنی چشمانم را، صداقت حرف هایم را، سفیدی دستانم را به رنگ خاکستری گناه واگذار نکنم ، تا به گناهی پیل کش آلوده نشوم...
یادگاری-------------------------------------------------------------
میکس بچه های غم (فریدون فروغی) میکس زیبای بچه های غم
تنها خواننده ی خارجی ِ بچه ی غم (آوریل)slipped away
--------------------------------------------------------------------
عشق تلخ
عشق آمد ، همه ی ذوق و شوق و استعدادم را گرفت و به سمت خود برد و من نیز به دنبالش راه افتادم ، اما او منتظرم نایستاد و رفت. و وقتی که رفت هیچ کدام را پس نداد. نمی دونم واسه این جفایی که در حقم کرد، باید چی کار کنم؟ انتقام ،خودکشی ، بخشش ، بی خیالی یا ... ولی حالا با خدا هستم ، با او خواهم بود و با یاد او خواهم مرد.

فطرتم می گفت:
"یادمه یه روز وقتی که داشتم درون عطا رو می دیدم ، کلمه ی غم روی تموم سلول هاش حک شده بود ، حتی سلول هاش هم برای محرم سیاه پوشیده بودند ، اون ها هم دوست داشتند مثل عطا باشند. و وقتی که داشتم از جلوی قلب بچه ی غم رد می شدم یه چیز خیلی جالبی دیدم و اون این بود: My God=My Love
آره بچه ای که خدا رو داره دیگه اگه این همه مشکل هم داشته باشه ، همه و همه براش هیچه...
بچه ی غم دیگه عهد کرد که صداقتش رو، غم های بی اغراقش رو، پیرهن سادش رو، صفا و صمیمیتش رو و ارزش نگفتن درد دل همیشگیش رو، به هیچ چیز و هیچ کس نفروشه. حالا بچه های غم در کوره راه تازه ای هستند و اون راه ، راه خداست. شاید مقصد دور باشه اما ، خدا همیشه با ماست.
خدا مظلوم است!
(فقط قبلش بگم منظور من از این مطلب این نیست که خدا توانا نیست و همان طور همه ی شما عزیزان می دانید ، همه ی عالم فعل برای خدای متعال می باشد.)
مقدمه:
((سر سفره نشسته بودم و داشتم غذا می خوردم که یهو یادم افتاد که بسم الله نگفتم. همون جا یه بسم الله گفتم و به جای این کوتاهی شروع کردم به شکر گفتن: خدایا شکرت که غذا مو خودم می خورم. سفر که تو سفره ی ما نون خشک نیست. شکر که این همه سفره رنگینه شکر که تو غذا سیب زمینیه شکر که پلو هست شکر که... بعد از چند تا شکر گفتن خسته شدم. گفتم خدا بقیه اش رو بعداً می گم. خداییش یه نظر به اطراف بیندازید! ببینید باید شکر چه چیز هایی رو بکنیم. ولی واقعاً تا حالا چه قدر شکر این نعمت ها رو به جا آوردیم؟! خدا به تشکر و نماز ما نیاز نداره اما وقتی میبینه این بنده اش که این همه بهش نعمت داده ازش تشکر نمی کنه ناراحت نمیشه؟! یا وقتی که ببینه یکی همیشه شکرش رو به جا میاره خوش حال نمیشه؟
شاید الکی کاراتونو توجیح کنید اما مثال رو رویخودتون بزنید. شما به یکی خوبی کنید. اگه طرف از شما تشکر نکنه ناراحت نمی شید؟
نگید: نه! که اصلاً باورم نمیشه.بیاید یه کمی آدم بشیم!...))
زشتم یا زیبا ، پول دارم یا فقیر ، سالمم یا مریض ، کجم یا راست! ، چاقم یا لاغر ، دختر کشم یا بد ترکیب ، و هر چه که هستم و هر چه که نیستم ، در مقابل خدا هیچ هم نیستم. شاید برای خیلی از ما ها اتفاق افتاده باشه که مورد تمسخر بی جای دوستامون قرار بگیریم ، دوستایی که بعضی وقت ها براشون از هیچ کاری دریغ نمی کنیم ، شاید اگه فقط یه ذره به فکر خدا بودیم ، الآن...
خدای توانای ما بر عکس ِ هم کلاسی هامون هیچ وقت ما رو مسخره نمی کنه ، این خدای مهربون هیچ وقت مثل دوستامون باهامون شوخی نمی کنه و بهمون نمی خنده.
بعضی وقت ها که نماز می خونم از نماز خوندنم خوشم میاد ، دوست دارم صدام تا عرش خدا بره. خدا نمیاد بهم بگه صدات بده ، آروم تر ، اگه خفه نشی... خدا اون قدر مرام و معرفت داره که میگه بزار هر جور که می خواد منو صدا بزنه و کاری به کارش نداشته باشین (داستان موسی (ع) و چوپان).
آره دوستان، خدا، پروردگار بزرگ جهانیان ، مظلوم هستش، چون ما بنده های ظالمی هستیم چون ما با دروغ گفتن ، ربا خواری، غیبت و کلی گناهِ حرام که حالا دیگه به دستور خودمون مباح شده مقابل کسی که ما رو آفریده اعلام جهاد و دشمنی می کنیم.
فقط امید وارم انسان، انسان شود...
در آخر من با همه ی شما عزیزانی که لطف کردید و همراه ما بودید تشکر و خدا حافظی می کنم، و فقط یک چیز رو به خودم و به تمام مردم عالم می گم:
با خدا ، خدا حافظی نکنیم!
زندگی را قبل از مرگ این گونه یافته بودم،
و حال،
این زندگی، بامرگ پایان می یابد.

+
نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان1385 22:10 توسط آدم برفی
|