مسافر شهر غم
بچه ی غم
الهه ی غم
روز اولی که یه مژه کنار چشمم افتاد بهم گفتند که هر دو چشمت رو ببند و یک آرزو کن ، اگر چشمی رو که مژه پای اون افتاده رو درست بگی یکی از آرزوهات بر آورده میشه (خنده ی تلخ)
پس چرا آرزوهام بر آورده نشد؟ چرا آرزو ها فقط در حد آرزو می مونند؟
سلام
باز هم دارم برای بچه های غم ایران می نویسم
من (مسافر شهر غم) خیلی خوش حالم که جزو بچه های غم هستم. پیشاپیش سال نو رو به همه ی ایرانیان تبریک میگیم و از تمامی دوستان عزیز وبلاگ بچه های غم که واقعا نسبت به وبلاگ خودشون لطف داشتند تشکر می کنیم. امید وارم که در سال آینده اگه عمری باقی موند باز هم بتونیم باهاتون باشیم. عیدتون مبارک
این هم عکسی از بچه های غم
_ شنیده بودید که غم و شادی توی قلب آدما مثل همسایه ی دیوار به دیوار هستش؟ هیمشه یک جور شادی کنید که غم بیدار نشه... قضیه ما بر عکسه ، غم حق آب و گلی رو داره و شادی به کل اسباب هاشو جمع کرده و رفته که رفته. اصلا انگار فراری شده که ما رو تو حسرت یه لحظه از خودش بزاره.
آخر همین راه پله بودم که
عید آمد اما
سبزه ای به احترامش بلند نشد
تنگ آب زیادی آرومه
انگاری اون قرمز ساکته باز هم فداکاری کرده
رفت تا من بمونم! حداقل تا چهلمش حداقل به یاد نفس های آخرش
محکوم به زندگی ِ زجر آورم
ظرف کوچکی به یاد فقرای ندیده پر از سکه های طلاست
نمی دانم از فلاکت است یا خساست اما این جا ، کرم ها داخل سیب شهری ساختند
چرا دیوانه ای در گوشم میگوید: " این اجازه برای شهر سازی
عین سخاوت است"؟
دشمنی ام با آیینه از 17 سال گذشت.
اصلا همین آیینه مرا از پا در آورد
بزرگترین اشتباه، هم رفاقت با او بود
خودش شاهد بود که دیروز بود باز به گریه ام انداخت ...
غیب شدن سماق به خاطر نگرفتن عیدی قبول
اما تو می دانی بقیه ی سین ها پشت کدام توجیه قایم شده اند؟
ظاهراً قرآن با همین رنگهای ِ بی رنگی می سازد.
چرا این تخم مرغ ها سرخ شده اند ، نمی دانم.
چشمانم که آن ها را زرد می دید.
باز هم به خود سیلی زدند؟ شاید گنجی قارونی پیدا کرده اند!
پله ها هم تمام شدند اما هنوز نمی دانم این سفره این جا چه می کند؟
اصلا همه چیز و هیچ چیز را رها می کنم ،
اما
با کدام عیدی این دل شکسته خوش حال می شود؟
دیگه داره تموم میشه ، دیگه چیزی نمونده ، متوجه شدی چه زود می گذره؟ لحظه های خوب چه زود می گذره ، چه زود کسانی رو که دوست داری از کنارت می رن یا دست روزگار اون ها رو می چینه. اواخر سال همیشه یه خلا رو احساس می کنم...همون آرزوهای بر بادی که قبلا گفته بودم. انگار یه دقیقه پیش بود ، نه!؟ انگار همین یه ساعت پیش بود ، نه! انگار همین چند روز پیش بود ، نه! انگار همین چند ماه پیش بود ، نه ، نه ، نه! انگار همین پارسال بود که سال تحویل و روز های عید همه ی فامیل دور هم جمع بودند و پیش بزرگ های فامیل می رفتیم. پدر بزرگ عیدی بچه ها و بزرگ تر ها رو از لای قرآن در می آورد و بهشون می داد.. یعنی به همین زودی گذشت؟ انگار دیگه بهارمون طعم خودش رو نداره! چرا؟حالا که ما دلمون برای اونا تنگه چی کنیم؟ چرا باید تا آخر عمر تو سراچه ی ذهنمون لبخند های پدربزرگ و مادر بزرگ مرحوم و ... رو به یاد بیاریم؟ چرا نمیشه واسه یه لحظه هم که شده ببینیمشون؟ می دونم که محاله ، این هم مثل بقیه آرزوهامه ... کاش خدا خاطرات رو از ما می گرفت. کاش یادگاری ها رو ازمون می گرفت که به یاد چیزهایی که با هر تپش زنده تر میشن هر لحظه به لحظه زندگیمون آتیش نگیره و حسرت نکشیم...

از خدا گفتم. شمایی که دارید این متن رو می خونید چه قدر به خدا اعتقاد و ایمان دارید؟ خدایی که مرگ رو از رگ گردن به ما نزدیک تر قرار داد که هیچ وقت به حساب این فاصله ای که تا مرگ داریم خودمون رو آلوده نکنیم. خدایی که کاش با اولین گناه آدم رو از روی زمین بر می داشت تا این همه کفر و ظلم و گناه نبینیم. چرا همه ساکتید؟ یه چیزی بگید، همه شاهدید! چرا خواب غفلت بعضی دل ها رو برده؟ چرا همه خوابیدید؟ جواب بدی ها و گناه ها رو روز حساب کی می خواد بده؟ چرا دیوار های شهرمون هم ساکتند؟ اونا که شاهد همه چیز هستند...
شهر مردگان ...
همه با چهره های خسته چشم های خود را به دور دست ها دوخته اند و
قلب های خود را به امید دیدن نوری وعده می دهند
شهر در نهایت سکوت و خاموشی به سر می برد
کودکان با رفتارشان منتظر اتمام این زندگی اند
با مشت های کوچک خود به پا های این زندگی می زنند تا فلج شود.
بازی های پر شور و گرم آن ها در سرما ی شهر دفن شده اند
اگر دیوار سکوت را بشکنی هزاران هزار فریادهای بی پاسخی را میشنوی که نسل های زیادی به امید شنیدن جواب آن ها گوش های خود را آماده کرده اند
حتی در درون تابوت های سیاه
و تو برای حفاظت از گوش هایت مجبور می شوی دوباره دیوار سکوت را درست کنی .
ساختمان های بلند
سلام های اجباری
چشم های خیس
دوستی های کمرنگ
و شهرمردگان
این جا چند نفر هستن که خیلی وقته تو ماه های عمرشون ، فروردینشون به حراج رفته. اما شاید یه روزی بر گرده ولی می دونم که فعلا چند سالی مونده تا فروردین ما هم بیاد.
گذشت زمان نتیجه اش میشه غم در آینده ، پس تو آینده دنبال چی می گردی؟ تو دلت غم های کهنه نشسته و صدای شکستنت فقط به گوش پیرمرد سر کوچه می رسه ، با این روزگار، رقابت که هیچی، رفاقت هم نباید بکنی... غم امروز رو می خورم ، غم گذشته رو خاطره می کنم ، غم آینده رو... گریه می کنم. آن قدر گریه می کنم که فرشته ها از آسمون بیان زمین و...
_بهار می خواد بیاد باید کار خاصی بکنیم؟ لباس و این جور چیز ها بخریم؟ نو بپوشیم؟ خونه تکونی کنیم؟ نه؟ عید می آد ، همه جا سبز میشه ، شادی هم میاره ، نه؟ اما ، اما دلت رو چی؟ دلت رو هم خونه تکونی می کنی؟ چطوری؟ (( حتما به این سوال جواب بدید))
پ.ن:
مادربزرگ با همان لبخند دل انگیز، برایم قصه می گوید
و پایان قصه
خدا را چه شیرین در دل ها زنده می کند:
"شبپره ها به دور چراغی طواف می کنند
نکند شاپرکم ، چراغی برای پرستش انتخاب کند"

+
نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385 11:40 توسط مسافر شهر غم
|