سلام آخرم را طوری قبول کن تا به یاد عشق هایی باشد که یخه ام را ول نمی کنند و به یاد مرگ پسری که نفسش را قسطی می خرید...!
باور کن دنیا برایت شیرین تر از عسل می شود وقتی آخرین دریچه ی امید را برویت می بندند اما از زیادی شیرینی زبانت با باورت مشکل پیدا می کند!! ........!
خدا دارد از آن بالا ، از این پایین و از همه جا به من می خندد. به عقل بچه ای که مرگ را در حال ، سعادت می بیند؟!
اجازه دهید بگذریم . بگذریم و این قدر بگذریم تا برسیم به هر کجا که تو بگی.و احتمالا بهشت زهرا_ شاید من دیگر نباشم... آخرش گلشیفته می آید سر قبرم هان؟ یا شاید هم آوریل لاوین!!
وقتی می گویم آب می شوم یعنی آب می شوم. آدامس موزی می خوام چی کار؟
فقط همین را در ایستگاه آخر بگویم: این جا خدا ـــــــــــــ
آخرش همه می گویید چه زیبا چه خوب یا چه قدر غم چه قدر بد... خدا همیشه نگهدارتان و گام هایتان سلامت باد
* تا آخرش هم کسی در انتهای این من ها ، تو را نمی بیند...

می خواهم بر اساس اصل چهل وچهار قانون اساسی
این آخرین حرف هایم را پیش ببرم
"کراک"
عادت کرده ام برای جلوگیری از اشک قندیلی
حرف ها را در گوشی بنویسم
گوش کن!
خبر جدیدی دارم:
"از موج مثبت خبری نیست"
حالا هر کس داوطلب است سرش را کاهو بگیرد
و بگوید: "منفی در منفی می شود مثبت"
.........................
....................................
................
انسان دوستی ام گل می کند
و چند سطر حذف می شود
تا مغز بچه ای دریاچه ی قیر نشود!
تصویرم از جلوی آیینه سُر می خورد
و به گوشه ای می خزد
چه کنم که این چشم ها
چشم دیدن خودشان را هم ندارند...!
و اما مشروح اخبار!!!
تا 2 پک دیگر مخم برای همیشه منتقل می شود (divert) روی "هیچستان"
.
.
تا بفهمی چی شده نبض من بدون فلاشر سرد می کند!!
(هر روز دارند این جمله ی معروف را یادم می دهند
"خنده ها تلاشیت برای پنهان کردن غم ها")
اما انگار هستی با خندیدن من مشکل دارد
فقط وقتی چشمم را ببندم چیزی می بینم...!
سیب زمینی داشت دیب دمینی خطاب می شد
که دستی آمد و خنده ام را به یغما برد
نگاه به صورتم نکن
مهر پیری به روحم خورده و دستانم
دستانم بدون بالا بر
و در حال
با آهی که ثمره ی دلی پر خون است
به پیری می رسند_ نمی رسند؟
بگذار یک لحظه عقلم مثل خرابه ای چهار شانه شود!
" رعشه هایم خیلی هنریست!!!"
اولین صفحه از دوره ی بغض سالاری دینی هیچ وقت یادم نمی رود:
این جانب روزگار سرد و رنگ پریده ای که بخارش
با بد شگونی مزین شده
به خنده اش رضایت نه! نمی دهم.
هنوز دنبال پاک کن می گردم
با این پیشانی مشکل دارم...!
(خب رسیدیم به جایی که پی نوشت ها هم پیش رفت می کنند
کسی پیاده نمی شود؟!!)
"قلمم دارد خودش را از دستانم آزاد می کند" پس
شش دانگ حواست را
بزن پای سطر های معطل
که من سه تیغم و جوانه قبول نمی کنم!
در مالیات هفتم زندگی ،
مرگ چند سالی می شود که قــُل اولش را زده
دنیا دارد بچه ی ناتنی اش را سقط می کند!!
و تو می گویی:
پشت کله ام ، فقط ،
کمی خاکستری شده؟
(با کلاهت قاضی بازی کن
این سر با دز بالایی هوای مردن دارد_ ندارد؟)
تبخیر خودم را حس می کنم
عاقبت رُسم کشیده می شود
با نردبانی که تقدیر جانی برایش نگذاشته
راهی آسمان می شوم
اما این معراج انتهایش کجاست؟
بلندی اش می رسد به همان جایی که صدام رفت ؟!
هـــــه! یک نگاه به چهار ستون ِ شل و ولی که
ادعای داربست بودن برج میلاد را دارد بینداز
یاد دریا برایت زنده میشود!!!
پیرمردی پیغام داد: فقط لانه ی موش را کم دارم!!
تو رو خخدا
این قدر با سوزن ِ نگاهتان به بغضم نزنید
بدون قسم! ظرفیتم با یک نگاهت لبریز شده!
لطفا کمک کنید و آرزوهایم را دست به دست کنید
قطعه ی 314 ردیف 314 و همه اش 314
همشان را در همان گور نوسازم بریزید
من باید آتش بازی قبلی زنده می شدم!
(آخ! ببخشید وسط حرفتون پریدم! این مرگ تکرار مجدد ندارد؟)
هـــه! نگاه کن! من بدون قرینه حذف می شوم...
رگ آخرم را که بزنم ۵ تکبیر بعد همه سیاه پوش می مانند؟
لطفا کمی عقب بروید
این شعر می خواهد سکته ی دوم خودش را هم
با موفقیت بزند!! (خیالت راحت شد که این شعر، شعر نمیشود؟)
به دو سطر بعد که برسی... یعنی من در غربت تمام ، تمام شده ام _ تمام شده ام !!؟؟
من از پوچی اشباع شدم می دانی؟
زحمت نکش!!!.... بــــ ـــه قـــــ و ل ــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:
2. اگر این جا نایستاده بودم ، دنیا کمی کوچک تر بود.
3. التماس دعای ابدی برای همه ی مریضان
+
نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386 23:0 توسط آدم برفی
|
به نام تو و به یاد هدیه ات
باز می نویسم از سر خط
و اگر این شعر با چشمانش راه بیاید
هدیه ایست به دختر همان پدر
می دانم این سطر ها نوش دارو نیست اما بخوان
شاید حرف دل تو
حرف دل من
حرف دل ما باشد

"!کاستی های این شعر را بگذارید پای حذف به قرینه ی معنوی"
در روزگاری که گوش بدهکار پیدا نمی شود
خودتان زحمت بکشید و این سطرها را بخوانید
...و عمیق بخوانید تا بفهمید بغض ته گلویم را
!بوی شیر از دهانم پر کشید و. تازه رسیدم به این دوران
به آب سرد که عادتم ندادند ـ دادند؟
نفسم را دارند با طناب می کشند با لا
این دل فقط زخم خبر تو را کم داشت؟
!!...از هدیه ات متشکرم
خدا تو را به سوی خود می خواند
و من اوج می گیرم و به اعماق اندوه می روم
شقیقه ام اسباب کشی می کند
!تو معراج را تجربه می کنی _من شکه می شوم
!سرنوشت ملکه ی مورچه ها با رفتنت عوض شد
...چه برسد به من
!!مطمئن هستم که در این پیاز جایی دارم
دارد پایش می رسد
که بخوانمت پدر
(اجازه می دهی به او بگویم پدر؟(
این جا ، به منی که از گریه فقط بغضش را می دانم
نمره ی قبولی می دهی پدر؟
حالا بروم چراغ جادو پیدا کنم؟
"و به غولش بگویم: حرف من یکیست "برش گردان
یا بروم با این غم خودم را دود کنم
...سبک شوم و تا
راستی تا کجا باید بالا بیایم؟
دلم نمی آید بروم
پلاکی را که بوی یاد تو را می دهد
شکنجه دهم و بگویم برایم از او بگـــــــو
می بینی؟ هنوز غم رفتنت خط کسری برای خودش جور نکرده
چرا می گویند: "تمامش کن"؟
...چشم اندازم جرات می کند و ده ثایه جلو می رود
...و باز تو تو و تو
بگذار ده ثانیه دیگر هم بروم_قبول؟
در راستای همین گذر گاهست
(که هم نوعان زنده ات را می بینم...!! (تو هم می بینی؟
هنوز در عالم یقینم! نه تو تمام می شوی
نه من تمامت می کنم
دارم حافظ را از برای تو حفظ می شوم
نگاه کن ! با محاسبات من
...هنوز امیدی به برگشت هست
ته مانده ی این زندانی ها بماند برای کسی که
!!!خیال آمدن دارد
حرف های من مثل درد هایم تمامی ندارد
"حالا شما هی بگویید: "تمامش کن
من که مردم آزار نیستم
سر خط بعدی بنویسید
"تمام"
:پ.ن
لطفا در این شب های عزیز یه دعای کوچک هم برای دختر نوجوانی که سرطان دارد نفسش را ذوب می کند بکنید.
التماس دعا
+
نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386 23:3 توسط آدم برفی
|
به نام تو و به یاد هدیه ات
باز می نویسم از سر خط
می خواستی کمکم کنی؟
خط کشت را بردار و بگو
از زلت تا ذلت چند وجب فاصله است؟

"نگاه"
!صبر کن
تا چند ثانیه ی دیگر
دور برگردان شعرم را نشانت می دهم
!تا تو هم فقط به دختر درخت هلو فکر نکنی
فکر می کردم که دنیای کوچکی دارم
اما نه به این کوچکی
(هــــــــه! (...سقف آرزو هایم
کلمات آستین بالا زدند
دارند حلقه عمو زنجیر باف را خودشان می بافند
دارم به وحدت کلمه می رسم؟! رهایـــــــــــــی کجایی؟
تو گفتی که ستاره ام
!اما کم فروغ تر از شب تاب ها
...بابا! تو کمی خودت را بالا بکش
می دانی تک ستاره ات هم نابود شد؟
بعید نیست امشب از آسمانت یک سقوط آزاد را شاهد باشیم
!به کم فروغی محکومم
.
.
.
*****
و من برگشتم! در میان چشم های گرد شده
و ابروانی که از زیادی جاذبه پایین آمده
سرم برای آب حکم
!خط عابر پیاده ایست با یک چراغ سبز
سکوت مجسمه ها هم بالاخره تمام می شود
اما دیگر چه کسی برای اعتراض ها، درد دل ها و ضجه های دسته جمعی طوطی ها کف گیر به تابه می زند؟
حرف نزن! ساکت باش و از زندگی
لذت را کارتونی ببر!باشه گلم؟
دانای کل این شعر دارد مرا قرنطینه می کند
نفس عمیقم را وقف تو نمی کنم
...نه برای تو و نه برای مجسمه ها
هنوز امیدی به درخششم هست؟

پ.ن:
...هنوز من و من ها منتظریم
+
نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386 20:3 توسط آدم برفی
|
به نام تو و به یاد هدیه ات
باز می نویسم از سر خط
هنوز هستم و این یعنی
تا هستم باید بکشم
زجر هایی توصیف نشدی را

"حقیقت"
!حواسم هست
دست بالا می نویسم
!تا نکند تنه ی این خط ها به کسی برخورد کند
!از قلمم دور بودم و فکر می کردم که زبانم گرفته
بی خوابی ها هم اضافه شدند
تا باز هم وجه اشتراک من و تو
صفر صفر بماند
!بی خود مضطرب نشو
...کار از کار گذشته
دیگه با یه مشت قرص سفید هم درست نمیشه
تن بید خورده ی وجودم کارش به پایان رسیده.
(شما که غریبه نیستید با نیستی قرار داد دارم)
این تن خانه نیست که بکوبی و دوباره بسازی
می بینی؟ باز هم حرف هایم رو به تکرار است
داستان روزهای زندگی ام که برای زندگی نکردن است
...هم چنان ادامه دارد
جلوی تابلوی ایست
تازه می فهمــــــــــــــــــی دور و برت چه خبر است؟
خنده ی پسرک
زیر دست و پایی غول آسا و نامرئی له شد
(تو فالوده ات را بخور)
راستی شالوده ام به فالوده شبیه نشده؟
کمکم می کنی؟ این بلا از کجــــــــــا آمده؟؟؟
ببخشید! این جمله دارد خودش را شرطی می کند:
"ده قدم که همراهم بشوی
تازه چشم و گوشَت
تابلوی بسته است را بر می دارند"
(این رابطه در همه ی معادله ها صدق می کند)
دهنم بعد از خوردن کیک چهار سالگی مزه ی بدی پیدا کرد
تلخی در وجودم کاشته شده
من ، بیمه شدم

پ.ن:
این جا کسی برای هم دردی با من
سرش را هم نمی گیرد
+
نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386 23:5 توسط آدم برفی
|
به نام تو و به یاد هدیه ات
باز می نویسم از سر خط
...این خط ها مرا می نویسند از بد روزگار

"آرزو"
قصه ی زندگی ام رمان نیست
که از آخر بخوانی و بخندی
خودم را برای پرواز آماده کرده بودم
اما سقوط فرجام من بود
نقطه ، سر خط
و حال
چه بخندم ، چه بگریم
نپرسیده می دانی
که بزرگ ترین آرزویم چیست
و کوچکترینش ، فرقی با بزرگترین ندارد
میانگینی در کار نیست
حد وسط همان مرگ است
و برای مرگ
همان یک جرعه آب ، هم زیادیست
نقطه ، سر خط
فقط
کاشکی
زندگی کردن
قدری آسان تر بود
راستی
ناجی ام هرگز نگفت که می آید
و تو ناجی ام بودی
دیر آمدی عزیز
مطمئن باش برای برگشت
...دیر است
نقطه ، پایان من.

:پ.ن
عشق های من می میرند
حتی پیش از تولد
یازده دقیقه
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386 15:10 توسط آدم برفی
|
سلام. قراره که ماهیت وبلاگ یه کمی تغییر کنه. و برای این که مروری داشته باشیم به گذشته ی 1 سال و نیمه ی وبلاگ ، تصمیم گرفتم با همراهی مدیر وبلاگ ترس هرگز یک جمع بندی از کارهای وبلاگ داشته باشم.
__هدف از ساخت این وبلاگ چی بود؟
هدف من این بود که به آدمای دور و برم روحیه بدم و بگم که غم دارتر از خودشون خیلی ها هستن. و در کنارش با نوشتن خودمم احساس سبکی می کنم.
قانع کننده هست؟
__آره. الان به سوال دوم من هم پاسخ دادی ، که می خواستم بپرسم چرا از غم نوشتی؟
__خب بگذریم. بریم سوال بعدی ، چرا بعضی اوقات از غم به مسائل مذهبی می رسیدی؟
روحیه ی من طوری هستش که با مسائل مذهبی خیلی در ارتباطم. و به نظرم خود ِ این مسائل هم دارای غم هستن.مثلا عاشورا. و در ضمن مومن نباید الکی خوش باشه و همون طور که می دونی پیامبر(ص) هم غمی در صورتشون بوده.(البته اصلا قصد قیاس ندارم)
__خب به نظر من میشه به این مسائل یه جوره دیگه هم نگاه کرد. اون ها سعی و تلاش کردند که پیام خدا را پخش کنند. پیام خدا عشق ، صلح ، صمیمیت بود.
بله اما من دارم سعی می کنم بگم که غم از مذهب جدا نیست. یعنی نمیشه گفت که آدم غمگین آدمه بدی هستش و این غم ها غیر مستقیم به این پیام هایی که اشاره کردی ، مرتبط هستش. مثلا یکی با گفتن از غم عشقی می خاد بگه که آقا جون بی معرفتی بده...
__خب ، تاحدی قانع شدم. فکر نمی کنی یک مطلب ممکن روحیه ی یک آدم ضعیف رو خراب تر کنه؟
ا ِا ِا ِشاید اما نه اون جوری که تو فکر می کنی. من آخر همه ی غم هام و نوشته هام یه دریچه ی امید می زارم.حتی اگه بر خلاف میلم باشه. مثلا متن خدا حافظی 17 آبان ببین...
__بعد از این که من وبلاگ "درد" رو نوشتم ، 5 نفر بهم گفتن وضعیت روحی مناسبی ندارن و حالشون بعد از خوندن اون مطالب بدتر شده.
ببین اون مطالب در عین زیبایی در پشتی نداشت. یعنی کاملا شیب منفی داشت. اما من سعی کردم در نوشته هام یه نقطه ی عطف بین غم و امید باشه.
__ پس یعنی خودت هم موافقی که اگه مطلب از یه حد استانداردی بیش تر جلو بره می تونه اثر منفی داشته باشه؟
بله موافقم. اما گفتم که غم های من با امید ترکیب میشن.حالا شما موافقی؟
__تا اندازه ای ، راستش نه زیاد.مثلا در مورد مطلب آخری شاید ، اما قدیمی ها فکر نمی کنم زیاد این طوری باشه.
در مخفی به دید همه نمیاد!
__نسبت به نوشته هات احساس مسئولیت می کنی؟چرا؟
آره. درسته که من برای دل خودم می نویسم اما ممکنه که یه جوون با حرف های من تحت تاثیر قرار بگیره. حالا این تاثیر می تونه مثبت یا منفی باشه. اما من سعی می کنم که مثبت باشه.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386 12:9 توسط آدم برفی
|
امروز از تمام روز ها انتخاب شد
تا من به دنیا بیایم
لطفا از تبریک گفتن خودداری کنید
این تراژدی تبریک ندارد
قرار بود امروز نرسه
اما
عقربه ها که روی 12 ایستادند
فهمیدم تمام شد!
یک سال خودشُ به سال های قبلی عمرم اضافه کرد
و من به خدا یک قدم نزدیک تر و شاید هم دورتر شدم
اگه فکر کردی این کوره راه
این جشن تولد سیاه رنگ
امروز
و بقیه ی روزها
به خوبی و خوشی ختم میشه
اشتباه اومدی ، اسباب کشی کردن!
و من تنهای تنهام.

پ.ن:
فقط محض اطلاع بگم:
امروز تولدمه!
+
نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386 18:0 توسط آدم برفی
|
سلام.
قرار بود دیگه ننویسم اما حیفم اومد که در سال گرد تاسیس وبلاگ مطلبی نزارم. ولی قبل از این که این مطلب رو بخونید ، باید بگم که با در خواست بنده و لطف دوست عزیزم قرار شد مسافر شهر غم وظیفه ی آپ وبلاگ رو به عهده بگیره و از این به بعد هر ماه شاهد 1 مطلب از سوی ایشان خواهید بود.
با تشکر از همه ی کسانی که بنده را در این وبلاگ کمک کردند و با سپاس فراوان از شما عزیزانی که در پست قبلی به بنده و به بچه های غم لطف داشتید و همراه ما بودید...
امروز بچه های غم به خودشون می بالند چون استاد عزیزم لطف کردن و اجازه دادن که شعرشونو در وبلاگ بزارم و این بهترین هدیه بود...
"کابوس"
از وقتش مانده بود که به دنیا آمدم!
و آنقدر بزرگ شدم
که سر زا رفتم !...
دومین آبستنیم
به باکره بودنم ایمان دارد....
تنها شباهتم به بزرگی
دکمه های پیراهنم بود که
با آخرین دندان شیریم افتادند
وقتی 2 سالم شد فهمیدم ...
بی نشان از این نشانه ها در پی چه می گردی ؟
هم آغوشیم با قابله
بعد از 20 سال تمامی ندارد ؟!
این کودک تمامش را
به آسمان بخشیده ...
دنیا دارد از پلک های مادرم می افتد
من از کبوترانی که آبی چشمانش را نمی فهمند بیزارم
اینجا ثانیه ها.....فرسوده ات می کنند
آخر هفته را با آگهی های ترحیم
واقعه بخوان
باید به دست بوس نگاهت اشک روانه کنم ؟!
دیگر از خجالت چشمانت در می آیم !
این شعر پرانتزی ندارد
که نقطه چین های تو را یدک بکشد
اضافات را دیشب
به رفتگر فروختم !
تا حالا 20 سال بزرگتر شدم
و تو ...
این زن هنوز کابوس رفتن تو را خواب می بیند !
من هیچ بلائی بر سر زمین نیاوردم
این اعتراف نبود
اصلا به من چه که
تمام طول هفته را چشم گذاشته ای ؟
من از شبا نه های بی تو
گذر روزهای با تو را
تجربه می کنم
می بینی؟
این سطر ها
هیچ ربطی با روزگارم ندارد
.....
اینها
تعبیر کدام واقعه
کدام کابوس بود؟
"به قلم شاپرک"

قدیما دوست داشتم مترسک باشم ، بعد دوست داشتم که اسطوره باشم و در آخر می خواستم عطا 314 باشم ، اما افسوس که من فقط همانی هستم که می نویسم
با تشکر از دوست مهربان و گران قدرم در وبلاگ شاپرک تنها
که صمیمانه کمکم کرد.
خداحافظ
پ.ن:
صفحه ی آخر دفترم سفید است
تو برایم کمی خط خطی اش کن
+تولد هنرمند جاودانه ی موسیقی ایران فرهاد مهراد رو به دوست دارانش تبریک می گم( ۲۹ دی) روحش شاد و یادش گرامی باد
+
نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385 0:0 توسط آدم برفی
|
اعوذبالله من نفسی
دانلود شعر آقاسی (امام علی (ع)) NEW
چند وقتی بود که حال قلمم زیاد خوب نبود، با این حال، هنوز شیطانی می کرد، از زیر کارش در می رفت ، گاهاً که برای فکر کردن قلم را از دوست (یا شاید دشمنمش) کاغذ دور می کردم با زیرکی به دستم سیخونک می زد ، دیگر خسته ام کرده بود. برای آخرین بار حرف هایم را به او زدم ، اما او فقط می خندید. قلمم قهقهه می زد، در حال احتضار برای آخرین بار حرف هایش را زد:" با زهر خندی بر لب، مینویسم، با زهر خندی بر لب برای آخرین بار برای دل تو و برای پروردگارت می نویسم." و قلم خاموش شد...
بگذار کمی بگریم

سلام.
تو میگی این جا کجاست؟
-نمی دونی؟!
نه.
-این جا آخر ِ خطِ.
آخر خط هم رسید، جایی که تنهای تنها بودم اما به قول استاد علی شریعتی: "اگر تنها ترین تنها هم شوم باز هم خدا هست"و خدا هم چنان با من بود...
یادش به خیر، روزهایی که با علاقه می آمدمُ مطلب می گذاشتم و از عطا ، یک پسر 17 ساله ، برای خودم اسطوره ای به نام عطا بچه ی غم می ساختم. عطایی که زندگیش سیاه سیاه بود. عطایی که تنها و غمگین بود. زشتی ها رو می دید و غصه می خورد ، پسری که بی وفایی ها ی روزگار رو می دید، اما غری نمی زد . هیچ وقت قهقهه نزد و شاید اصلا هیچ وقت لبخند نمی زد. اسطوره ی من آن قدر قید شادی رو زد و زد تا به تاریکی مطلق رسید ، آره فنا شد و از خاکسترش، عطا 314 متولد شد. عطایی که دیگه تنها آرزوش و تمام هم ُّ و غمش این بود که سیصد و چهاردهمین یار امام زمان (عج) بشه و روزی برسه که بتونه امامش رو ملاقات کنه.
بازم شب چهار شنبه شد
توی دلم غوغایی شد
دلم به هر دری می زد
با جون و دل فریاد می زد
می خواست بگه که ای آقا
یه کم نظری کن به ما..."عطا بچه ی غم"
وقتی که تنهایم او با من است
حتی اگر شادی نیاید...!
بیش از 9 ماه دنبال امید گشتم، اما هیچ چیز نیافتم ، غمگین تر از همیشه در اتاق تاریکم نشستم ، باد خنکی می وزید ، در افکار خودم غوطه ور بودم که یادم افتاد امشب ، شب چهارشنبه است. نماز امام زمان(عج) رو خوندم ، کلی واسه این و اون دعا کردم اما واسه خودم فقط و فقط ظهورشون رو خواستم...
دوباره رفتم دمه پنجره ی نیمه بازم نشستم ، داشتم فکر می کردم که کجای کار زندگی اشتباه کردم که امیدم رو از دست دادم ، به یاد حرف های دوستام می افتادم و در آخر فقط به یک چیز رسیدم ، تلقین!
بله ، با خودم گفتم تلقین! همش تلقین! امید جای دوری نیست ، امید در طرز فکر توست ، امید در قلب توست ، امید ایمان توست و بلاخره امید،امام مهدی(ع) توست ، که هنوز هم هست ، پس امید داشته باش و برای رسیدن به مهدیت تلاش کن...
مردی رو می شناختم که برای کشتن نفسش، نفسش را کشت . او پای بر بی راهه ها گذاشت. اما من، من در راه درست قدم می گذارم ونفسم را می کشم، می کشم و تیشه به ریشه اش می زنم تا هیچ گاه، حتی وقتی که به اندازه ی پلک بر هم گذاشتنی پنجره ی گناه باز است ، تن پاکم را، روشنی چشمانم را، صداقت حرف هایم را، سفیدی دستانم را به رنگ خاکستری گناه واگذار نکنم ، تا به گناهی پیل کش آلوده نشوم...
یادگاری-------------------------------------------------------------
میکس بچه های غم (فریدون فروغی) میکس زیبای بچه های غم
تنها خواننده ی خارجی ِ بچه ی غم (آوریل)slipped away
--------------------------------------------------------------------
عشق تلخ
عشق آمد ، همه ی ذوق و شوق و استعدادم را گرفت و به سمت خود برد و من نیز به دنبالش راه افتادم ، اما او منتظرم نایستاد و رفت. و وقتی که رفت هیچ کدام را پس نداد. نمی دونم واسه این جفایی که در حقم کرد، باید چی کار کنم؟ انتقام ،خودکشی ، بخشش ، بی خیالی یا ... ولی حالا با خدا هستم ، با او خواهم بود و با یاد او خواهم مرد.

فطرتم می گفت:
"یادمه یه روز وقتی که داشتم درون عطا رو می دیدم ، کلمه ی غم روی تموم سلول هاش حک شده بود ، حتی سلول هاش هم برای محرم سیاه پوشیده بودند ، اون ها هم دوست داشتند مثل عطا باشند. و وقتی که داشتم از جلوی قلب بچه ی غم رد می شدم یه چیز خیلی جالبی دیدم و اون این بود: My God=My Love
آره بچه ای که خدا رو داره دیگه اگه این همه مشکل هم داشته باشه ، همه و همه براش هیچه...
بچه ی غم دیگه عهد کرد که صداقتش رو، غم های بی اغراقش رو، پیرهن سادش رو، صفا و صمیمیتش رو و ارزش نگفتن درد دل همیشگیش رو، به هیچ چیز و هیچ کس نفروشه. حالا بچه های غم در کوره راه تازه ای هستند و اون راه ، راه خداست. شاید مقصد دور باشه اما ، خدا همیشه با ماست.
خدا مظلوم است!
(فقط قبلش بگم منظور من از این مطلب این نیست که خدا توانا نیست و همان طور همه ی شما عزیزان می دانید ، همه ی عالم فعل برای خدای متعال می باشد.)
مقدمه:
((سر سفره نشسته بودم و داشتم غذا می خوردم که یهو یادم افتاد که بسم الله نگفتم. همون جا یه بسم الله گفتم و به جای این کوتاهی شروع کردم به شکر گفتن: خدایا شکرت که غذا مو خودم می خورم. سفر که تو سفره ی ما نون خشک نیست. شکر که این همه سفره رنگینه شکر که تو غذا سیب زمینیه شکر که پلو هست شکر که... بعد از چند تا شکر گفتن خسته شدم. گفتم خدا بقیه اش رو بعداً می گم. خداییش یه نظر به اطراف بیندازید! ببینید باید شکر چه چیز هایی رو بکنیم. ولی واقعاً تا حالا چه قدر شکر این نعمت ها رو به جا آوردیم؟! خدا به تشکر و نماز ما نیاز نداره اما وقتی میبینه این بنده اش که این همه بهش نعمت داده ازش تشکر نمی کنه ناراحت نمیشه؟! یا وقتی که ببینه یکی همیشه شکرش رو به جا میاره خوش حال نمیشه؟
شاید الکی کاراتونو توجیح کنید اما مثال رو رویخودتون بزنید. شما به یکی خوبی کنید. اگه طرف از شما تشکر نکنه ناراحت نمی شید؟
نگید: نه! که اصلاً باورم نمیشه.بیاید یه کمی آدم بشیم!...))
زشتم یا زیبا ، پول دارم یا فقیر ، سالمم یا مریض ، کجم یا راست! ، چاقم یا لاغر ، دختر کشم یا بد ترکیب ، و هر چه که هستم و هر چه که نیستم ، در مقابل خدا هیچ هم نیستم. شاید برای خیلی از ما ها اتفاق افتاده باشه که مورد تمسخر بی جای دوستامون قرار بگیریم ، دوستایی که بعضی وقت ها براشون از هیچ کاری دریغ نمی کنیم ، شاید اگه فقط یه ذره به فکر خدا بودیم ، الآن...
خدای توانای ما بر عکس ِ هم کلاسی هامون هیچ وقت ما رو مسخره نمی کنه ، این خدای مهربون هیچ وقت مثل دوستامون باهامون شوخی نمی کنه و بهمون نمی خنده.
بعضی وقت ها که نماز می خونم از نماز خوندنم خوشم میاد ، دوست دارم صدام تا عرش خدا بره. خدا نمیاد بهم بگه صدات بده ، آروم تر ، اگه خفه نشی... خدا اون قدر مرام و معرفت داره که میگه بزار هر جور که می خواد منو صدا بزنه و کاری به کارش نداشته باشین (داستان موسی (ع) و چوپان).
آره دوستان، خدا، پروردگار بزرگ جهانیان ، مظلوم هستش، چون ما بنده های ظالمی هستیم چون ما با دروغ گفتن ، ربا خواری، غیبت و کلی گناهِ حرام که حالا دیگه به دستور خودمون مباح شده مقابل کسی که ما رو آفریده اعلام جهاد و دشمنی می کنیم.
فقط امید وارم انسان، انسان شود...
در آخر من با همه ی شما عزیزانی که لطف کردید و همراه ما بودید تشکر و خدا حافظی می کنم، و فقط یک چیز رو به خودم و به تمام مردم عالم می گم:
با خدا ، خدا حافظی نکنیم!
زندگی را قبل از مرگ این گونه یافته بودم،
و حال،
این زندگی، بامرگ پایان می یابد.

+
نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان1385 22:10 توسط آدم برفی
|
قسمت اول:
یه روزی خارج از روز ها و ماه ها و سال های این دنیا ، تک و تنها رفتم توی جنگل...
توی تاریکی ها و سیاهی ها ی جنگل پیش می رفتم و از هیچ چیز نمی ترسیدم ، چون از خیلی وقت ها پیش اون موقع که توی دهکده ی ساحلی زندگی می کرم این رو فهمیده بودم که خدا با من است. آن قدر راه رفتم که سرانجام خسته شدم و خستگی من رو از پا در آورد.
به خواب عمیقی رفتم و در خواب دیدم بچه هایی در حال ساختن یک کلبه هستند ، ناگهان صدایی طنین انداز شد ...
"شما را دوست دارم ، و برای نزدیکی شما به خودم به شما غم رو هدیه می دهم"
از خواب بلند شدم رویا برایم کمی مبهم بود، ولی با کمی فکر تصمیم خودم رو گرفتم. من هم غم دار بودم ، می خواستم آن بچه ها را پیدا کنم و به آن ها ملحق شوم. با توانی که هیچ گاه از خودم سراغ نداشتم شروع به دویدن کردم. آن قدر دویدم تا از تاریکی ها به یک منطقه ی سر سبز و زیبا رسیدم که برایم آشنا بود ...
بله در خواب همین جا رو دیده بودم که بچه ها داشتند کلبه می ساختند ، اما از بچه ها خبری نبود . با خودم گفتم شاید بقیه هنوز نیامده اند ، و منتظر ماندم...
چند روزی رو با میوه های جنگل سر کردم ، یک روز در حین گشت و گذار و بررسی موقعیتی که از آن جا اومده بودم به چیزی بر خوردم که موجب شد اشک شوق بریزم ، روی درختی نوشته شده بود راه بچه ی غم ، خیلی خوش حال شدم ، چون همش در این چند روز فکر می کردم که اونا منو تو جمعشون راه می دن یا نه ، البته هنوزم چیزی معلوم نبود ولی من امید وار بودم...
باز هم چند روزی منتظر موندم ولی خبری نشد. سر انجام تصمیم گرفتم خودم شروع به ساخت کلبه کنم و با وسیله های ن چندان خوبی که داشتم شروع کردم... چند روز بعد اتفاق جالبی افتاد 2 نفر دیگه هم اومدند که روی درخت راه اون ها نوشته شده بود اشک خدا و زاده ی غم و با هم کار کلبه رو به پایان بردیم...
و سر انجام بعد از تزئین های داخلی روی سر در کلبه یک تابلوی حکاکی شده ی زیبا نصب کردیم و روش نوشتیم: " کلبه ی بچه های غم"
روز ها می گذشت و ما در آن جنگل به خوبی و خوشی زندگی می کردیم و از غم هایی که خارج از جنگل داشتیم فارغ شده بودیم ، به آدمک هایی که کمک می خواستند کمک می کردیم و غم های آن ها را از روی دوششون بر می داشتیم و انبار غم های خود رو پر می کردیم و آن ها می رفتند و ما را از یاد می بردند.
در یک روز نحس آدمک های انسان نما با اره های برقی و ماشین آلات به جنگلی که همه ی زندگی ما بود هجوم آوردند و با بی رحمی تمام همه چیز را نابود کردند و در واقع داشتد هویت ما را هم نابود می کردند.
آدمک ها پول دار های پست فطرتی بودند که دیگران برایشان اهمیت نداشتند.
آدمک ها حیوان هایی بودند که فقط از روی غریزه ی پول طلبی خود پیروی می کردند.
آدمک های بی وفا تر از شما وجود ندارد. آدمک ها مرگ بر شما باد.
اگر کمی درنگ می کردیم آدمک ها ما را کشته بودند. بنا بر این فرار کردیم تا در یک موقعیت مناسب انتقام بگیریم ، و همه شروع به دویدن کردیم ، آن قدر دویدیم تا از خستگی افتادیم ، و من بعد از کمی استراحت رفتم تا غذا جمع آوری کنم ،در حین گشت و گذار بودم که صدای آب شنیدم و به دنبال صدا رفتم و بلاخره رودخانه ی کم عمقی رو پیدا کردم جریان آب کم بود وقتی داخل آب را نگاه کردم در فاصله های دور چهره ی تکیده و در همی را دیدم، چه قدر غصه دار ، چشم هایش بی فروغ تر از همیشه بود ، او به نظرم خیلی آشنا بود در پس ذهنم دنبال اسمش بودم تا صدایش بزنم اما ...
سرم و در آب فرو کردم تا او را بیرون بیارم ، ولی وقتی که بهش رسیدم دیگه نمی خواستم اونو ترک کنم ، نه ، نه، دیگه نمی خوام به اون دنیا برگردم، شاید برای این سرم رو زیر آب بردم که دیگر بیرونش نیارم. نه من همین جا پیشت می مونم، می مونم ، می مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...
خودکشی پایان یافت
فکر کنم همتون فهمیدید که داستان جوون مرگ شد!
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1385 17:28 توسط آدم برفی
|
سلام.
قبل از اين كه متن زير رو بخونيد بايد بگم كه من تشكری به اشک خدا ، بابت تعريفي كه در پاراگراف زير از بنده كردند بدهكارم:
مصاحبه ي من با بچه ي غم
تو تاريكي نماز و دعا مي خونه و ميگريه ، گاهي موقع ها اين قدر دستش رو به طرف آسمون ميگيره كه من به جاي اون خسته ميشم ، شباي 4 شنبه هم خودش واسه خودش هيئت راه مي ندازه. دور بر دختر بازي رو هم كه به كل خط كشيده. خودش مي گه الگوش فرهاد مهراد هستش. كم حرف و گوشه گيره ولي خوش بر خورده ، هميشه حرف هايي مي زنه كه قابل پيش بيني نيست، انگار دنيا رو يه بار تموم كرده. اينا ويژگي هاي عطا، بچه ي غم اين وبلاگ هستش. كسي كه هميشه به جاي يا علي ميگه يا خدا چون ميگه كه حضرت علي نمي گفته يا علي مي گفته يا الله و ...اشك خدا
-وجدان: سلام.
-عطا:سلام.
حال تونو که می دونم چه جوریه پس بگذاريد بي مقدمه حرف هايم رو بزنم.چرا این قدر گرفته ايد؟
سختي هاي روز گار هستش ديگه.
مگه روز گار چشه؟
بگم يا نگم چه فرقي مي كنه؟ مگه تا حالا هر كي دونسته، تونسته كاري برام بكنه؟ بيش تر مواقع هم از گفتن حرف هام ، هم خودم ناراحت میشم و هم ديگران.
خوب حالا اگه ميشه به من بگو. شما كه به اين همه آدم گفتي به منم بگو. مگه من از اونا كمترم؟
نه خير، ولي من ديگه با خودم عهد كردم كه درد دل هامو به كسي نگم تا خودم و ديگران ناراحت نشيم. و همچنين به من نگند كه موج منفي توليد مي كني.
بابا حالا لطفا بگو ديگه.
من فقط يه چيزي مي گم: گفتن از درد دلا.........كار من نيست آدما...خودت كه شاهد بودي من بهترين دوستمو قسم دادم كه گريه نكنه اما نتونست تحمل كنه و منم تازه بهش گفته بودم كه تو نمي توني طاقت بياري اما ... به هر حال من ديگه از درد دلم به كسي چيزي نمي گم.
يعني مي خواي آخر وبلاگ رو بدون گفتن درد دل اصليت ببندي؟!
شايد! چرا كه مي دونم كسي كه حرف هامو بفهمه طاقت نمياره و براي كسايي كه دركم نمي كنن هم حرف هام به درد نمي خوره. مگه حرف هاي كسي كه داره خودش يه صادق هدايت ديگه ميشه چه ارزشي داره؟ (البته من خدا دارم)
مثلا تا كي مي خواي حرف هاتو تو دلت نگه داري؟
تا مرگ
به نظر خودت لايق اين بي رحمي هاي روز گار هستي؟
(يه خنده ي تلخ) نمي دونم . ولي لابد هستم كه اين جوري شدم.
ولي حرف هاي شاهين چيز ديگه اي ميگه.
خوب پس لابد نيستم!
درست جواب بده لطفا!
اگه خدا خواسته لابد هستم اما همين قدر مي دونم كه نسبت به خيلي ها خودم رو خيلي بيش تر نگه داشتم و خيلي كاراي بد رو نكردم ولي خوب شايد من خوبي هايم رو مي بينم و بلاخره هر كسي بدي هم داره ، اما ما انسان ها خود بيني هامون خيلي زياده يعني خوبي هاي خودمون و بدي هاي ديگرون رو ميبينيم بنابراين قاضي هاي خوبي براي كار هاي خودمون نيستيم.
غم عشقي داشتي؟
تو راهه.
از چه چيزي خيلي خيلي متنفري؟
نارفيقي، نمك نشناسي
به چه چيزي علاقه داري؟
الان چيز به خصوصي به ذهنم نمي رسه، اما از مرام گذاشتن لذت مي بردم.
الان كسي هست كه خيلي دوستش داشته باشي؟
تو زندگيم فقط اسم يه نفره بود، اونم م بود. ولی حالا شاید به جای این م بتونم بگم: مادر!
از چه چيري مي ترسي؟
مي ترسم كه يه روز اين كور سوي اميدم خاموش بشه و نا اميد بشم و اون وقت منم صادق هدايت بشم و كاري بكنم كه شايسته ي بچه هاي غم نيست.
چه كاري؟
خود كشي.
خيلي بد جواب ميديد، سرد و بي احساس. بگذريم تا كي در اين وبلاگ مطلب مي نويسيد؟
تا موقعي كه بخوام البته با اين وضع فكر نمي كنم زياد طول بكشه و من متن هاي پاياني مو نوشتم و فقط بايد تايپ كنم. چون فكر مي كنم هم ملت خسته شدن و هم من نمي تونم يه روزي براشون شاد بشم و اونا رو خوش حالشون كنم. و وقتي كه اون مطالب رو ببينند تازه مي فهمن غم يعني چه. مي فهمن محيط غمناك يعني چه. مي فهمن تاريكي چه نعمت بزرگي هستش و خدا چه قدر به انسان لطف داشته كه براشون تاريكي رو آفريده ، تا اونا هر وقت كه خواستن زار زار تو تاريكيشون بگرين و سبك بشن ولي متاسفانه سبك شدن هم براي من يه روياست. البته نا اميد نيستم ولي آدم بايد واقع بين باشه و من شادي رو از خودم دور مي بينم.
حرف آخر؟
مكن گريه به حال من،اگر چه يكه و تنهام،تو ي زندوني از شيشه،رفيقم با همه غم ها...
+
نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1385 22:49 توسط آدم برفی
|
بچه ی غم:
سلام.
قبل از اين كه متن زير رو بخونيد بايد بگم كه من ۲تا تشكر به اشك خدا بدهكارم:
1.نوشته ي زيبايي كه دفعه ي قبل نوشته بود و بعضي از دوستان فكر كردن كه من نوشتم كه بايد بگم من فقط ادامه ي مطلب رو نوشته بودم.
2.به حرف من گوش كرد و راضي شد كه بمونه و ادامه بده.
و حالا مطلبی رو که با همکاری هم نوشتیم رو تقدیم می کنیم:
این بار اومدیم تا بخشی از دین خودمون و به یک هنرمند جاویدان ادا کنیم.
حتما می پرسید او کیست؟ بسیار خوب، معرفیش می کنم.
خواننده ای از تبار حقیقت
خواننده ای که هیچ گاه تن به ابتذال نسپرد
همیشه بر سر عقاید خود ماند
همیشه می گفت فرمایشی کار نمی کنم
کسی که 1 قدم از جامعه ی خود جلو تر بود
موسیقی از دید او عارفانه بود نه مطربی
او مرد تنها بود، مردی واقعی
بودنش در میان ما مثل یه خواب کوتاه بود
ولی یه مرد بود یه مرد
دوست نداشت ایمانش را جار بزند
و الهی قمشه ای در مورد او می گوید: او هیچ دریچه ای را به روی خودش نبست.
مطلب امروز یادی از خواننده ی بنام بچه های غم فرهــــــــــــــاد مهـــــــــــــــــراد هستش.

نهمين فرزند مرحوم رضا مهراد ،كاردار وزارت امورخارجه دولت ايران در كشورهاي عربي ،روز بيست و نهم دي ماه 1322 در تهران متولد شد. اخلاق و رفتار آخرين فرزند خانواده مهراد آنقدر متفاوت بود كه هميشه از سوي اطرافيان به «تقليد از بزرگترها» مي شد. سه سال بيشتر نداشت كه علاقه به موسيقي او را وادار ميكرد تا پشت در اتاق برادرش بنشيند و تمرين ويلون او و دوستانش را گوش كند.
در همان دوران يكي از دوستان برادرش متوجه علاقه فرهاد به موسيقي ميشود و از خانواده او ميخواهد كه سازي براي او تهيه كنند. با اصرار برادر بزرگتر يك ويلون سل براي او تهيه ميكنند و تمرينات فرهاد آغاز ميشود. عمر تمرينات ويلون سل از 3 جلسه فراتر نرفت، چرخ روزگار ساز او را شكست و به قول فرهاد:«ساز صد تكه و روح من هزار تكه شد.»و از آن پس بازهم دل سپردن به تمرينات برادر بزرگتر تنها سرگرمي و ساز تبديل به روياي فرهاد شد...
مدتي بعد فرهاد در يكي از كنسرتهاي بزرگي كه به مديريت مجله «اطلاعات جوانان» در امجديه برگزار شد هنرنمايي كرد. در اين برنامه فرهاد چند ترانه با گيتار اجرا ميكند و بيش از پيش مورد توجه تماشاگران و همچنين شهبال شب پره ،مرد اول گروه Black Cats قرار ميگرد.
چندي بعد فرهاد با شهبال شب پره سرپرست گروه بلك كتز آشنا مي شود .همكاري فرهاد به عنوان خواننده و نوازنده گيتار و پيانو با شهبال شب پره (پركاشن) ،شهرام شب پره (گيتار)، هامو(گيتار) ، حسن شماعي زاده (ساكسيفون) و منوچهر اسلامي (ترومپت)در كلاب كوچيني از سال 45 آغاز ميشود.
منوچهر اسلامي كه از فرهاد به عنوان پايه اصلي Black Cats ياد ميكند با اشاره به استعداد فرهاد مي گويد:«فرهاد با اينكه نت نميدانست و موسيقي را از راه گوش آموخته بود نياز چنداني به تمرين نداشت.او با چند بار زمزمه كردن شعر ،ساز و صدايش را با بقيه گروه هماهنگ ميكرد.در واقع او به احترام ديگر اعضا در جلسات تمرين حاضر مي شد.»
سال 48 فرهاد ترانه «مرد تنها» ،با شعر شهيار قنبري و موسيقي اسفنديار منفردزاده،را براي فيلم «رضا موتوري» ميخواند.ترانه «مرد تنها» كه پس از اكران فيلم در قالب صفحه گرامافون راهي بازار شده بود آنچنان طرفدار مي يابد كه فرهاد تبديل به يك ستاره ميشود. چون هميشه معتقد بود بايد شعري را بخواند كه خود به آن اعتقاد دارد و در واقع آن شعر بايد به شكلي زبان حال او باشد پس از «مرد تنها» تعداد محدودي ترانه يعني ترانه هاي «جمعه»،«هفته خاكستري»،«آيينه ها»(51-1350)را خواند و با افزايش تنشهاي سياسي در ايران در دهه پنجاه ترانه هاي «شبانه1» ،«خسته»، «سقف»،«گنجشگك اشي مشي»،«آوار»،«شبانه2» با اشعاري از احمد شاملو و شهيار قنبري و صداي فرهاد منتشر و تبديل به سرود اتحاد مردم شدند...
از مهر ماه 1379 بيماري فرهاد جدي شد،اما فرهاد از حركت بازنايستاد. آن روزها هيچ چيز جز مرگ نمي توانست او را از تهيه آلبوم «آمين» بازدارد ،كه بازداشت…
فرهاد پس از 2 سال معالجه در ايران و فرانسه ،در سن 59 سالگي روز نهم شهريور 1381 در شهر پاريس بر اثر بيماري هپاتيت درگذشت.

منوچهر اسلامی این گونه از فرهاد روایت می کند :
«در دورانی که از هم جدا بودیم به استودیو رفتم. کاری گرفته بودم که قرار بود برای ارکستر سمفونیک ضبط کنم. نوازندگان ارکستر سمفونی را جمع کردیم. برای ساعت ۱۱ قرار گذاشتیم یعنی در آن زمان باید استودیو در اختیار ما قرار می گرفت. وقتی رسیدیم دیدیم فرهاد در استودیو نشسته، فکر کردیم کارش تمام شده است. بیست و چند نوازنده ارکستر هم آمده بودند، از اپراتور پرسیدم : کار آقای فرهاد تمام شده؟ گفت نه تازه استارت می خواهیم بزنیم!
پرسیدم چند تا کار هست؟ گفت: شش تا.
بچه ها دادشان در آمد که چرا ما رو اینجا آوردید؟ حق داشتند برای هر ترانه حداقل دو تا سه ساعت باید وقت استودیو را گرفت برای ضبط یک آهنگ خواننده باید چند بار کار را قطع کرده دوباره اجرا کند تا مطلوب در آید. به بچه ها گفتم صبر کنید اگر خراب شد .. می روم می گویم وقت مال ماست! فرهاد با یک گیتار نشسته بود، کارش را شروع کرد. ترانه که تمام شد. فهمیدم تمام شده. فرهاد دومی را شروع کرد بعد سوم بعد چهارم و…………… یعنی شش ترانه را در هجده دقیقه خواند. بچه های ارکستر مات و مبهوت مانده بودند که مگر ممکن است؟
بعد ار انقلاب یکی دوبار به او پیشنهاد به رفتن خارج شد که او قبول نکرد . می گفت: برویم آنجا چه کار کنیم؟ برویم همان اهنگهای بلک کتز را بخوانیم؟ آنها دیگر قدیمی شده!
فرهاد خیلی معروف نبود ولی خیلی ها می خواستند با او معروف شوند!!
فرهاد یک انسان کامل بود.آن قدر بی تکبر و کم رو بود که حتی رویش نمی شد که به گارسون دستور غذا بدهد».
ریشه انزوای فرهاد :
فرهاد یک گام از اجتماع جلوتر بود. ناملایمات اجتماع را می دید و از دیدن آن رنج می برد. نادانی دیگران را می دید و غصه می خورد.و همین مسئله او را وادار به سکوت می کرد. شعور بالای فرهاد بود که او را به انزوا کشاند. فرهاد خواننده ای از تبار حقیقت بود. موسیقی از دید فرهاد عارفانه بود نه مطربی!!
اولین اثر فرهاد به زبان فارسی؛ صدای بی صدا نام داشت!! دومین کارش جمعه نام گرفت ترانه ای که به خاطر محتوایش بحث های زیادی را بر انگیخت و به عنوان سیاسی ترین ترانه های دهه پنجاه شناخته شد ؛
توی قاب خیس این پنجره ها / عکسی از جمعه غمگین می بینم / چه سیاهه به تنش رخت عزا / تو چشاش ابرای سنگین می بینم / داره از ابر سیاه خون می چکه / جمعه ها خون جای بارون می چکه
نفسم در نمی یاد / جمعه ها سر نمی یاد / کاش می بستم چشمامو / این ازم بر نمی یاد
جمعه وقت رفتنه / موسم دل کندنه / خنجر از پشت می زنه / اون که همراه منه
سومین ترانه او هفته خاکستری بود. ترانه ای دیگر ...... خلاف جنس ترانه های آن دوران.. تلنگری به انسانهای غرق در زندگی روزمره!!
چهارمین شعر، شبانه احمد شاملو بود. ترانه ای سیاه! شرح حال جامعه که شاعر آگاهانه واژه هایش را انتخاب کرده بود. فرهاد این ترانه را به دکتر صلحی زاده که در ان زمان معروفترین متخصص ترک اعتیاد بود؛ تقدیم کرد.
پنجمین کار او کودکانه نام داشت و ششمین گنجشکک اشی مشی و بعد از ان شبانه ۲.
شبانه 2 به 17 شهریور نسبت داده شد.
یه شب مهتاب / ماه میاد تو خواب / منو می بره / ته اون دره / اونجا که شبا / یکه و تنها / تک درخت بید / شاد و پر امید / می کنه به ناز / دستشو دراز / که یه ستاره / بیفته مثله / یه چیکه بارون
یادداشتی از شهیار قنبری برای فرهاد :
مرد تنها هم مرد! برای کسی شدن، برای اسطوره شدن، برای به اوج رسیدن، برای این که تار نماها از مرثیه لبریز شوند ، باید مرد.
مرد تنها هم مرد و اسطوره شد. سوگواران گناهکار دوباره انگشت اتهام به جانب یکدیگر دراز می کنند که بگویند: من بی گناهم. تو بودی که دست او را نگرفتی. تو بودی که گذاشتی تمام شود. و باری آرام می گیرند و به بستر می روند. حافظه ملی ما پاک پاک است، حافظه هنری هم.
هیچ کس هیچ چیز به یاد ندارد این که چه کرده ای مهم نیست. این که چه نکرده ای مهم است. دوباره یکی می رود و ما همه دسته گلهای پوسیده را به پایش پرتاب می کنیم. بر امواج اینترنت تصویرش را تاخت می زنیم!! شعر می نویسیم؛ رج می زنیم…بغض می کنیم…سبک می شویم…این همه انرژی دیر هنگام به کار هیچ کس نمی آید. اما اگر زنده بود به دردش می خورد.
از این همه دوستت دارم ها شد و با یک بغل ترانه به خانه رفت.
شانزده سالگیم در یک بر نامه رادیویی قد می کشید. رادیو تهران صبح جمعه، بر نامه آوای موسیقی ، تهیه کننده : هوشنگ قانعی. من نویسنده و گوینده اش بودم. رو به روی من ایستاده بود و کاغذ سیاه و سپید را دوره می کرد. با صدای بی صدا… مثل یک خواب کوتاه.. یه مرد بود یه مرد!! لبخندش را به من بخشید. و روزی دیگر صدایش را به آسمان دوخت. فرهاد پاک بود. روشن بود . نازک بود. آرام بود و دانا بود. فرهاد از همه بهتر بود از همه سر بود.بعد جمعه از راه رسید. جمعه پیروزی نوین.. آمنه آغاسی را پس زد. و بعد اسفندیار به زندان رفت و من در خلوت هشیار و خوش رنگ واروژان؛ در خیابان بیست و پنج کوچه محسنی به هفته خاکستری رسیدم.
بازجوبان اوین گمان می کردند این ترانه را اسفندیار نوشته!! همین طور پیش رفت تا آخرین نجواها!! شعری که در دریا کنار به گل نشست. اسفندیار بر آن موسیقی نوشت . اما به استودیو نرفت.
اسفندیار منفرد زاده به آمریکا رفت و من به انگلیس و فرهاد در خانه ماند. گذشت و گذشت و بعد یک بار دیگر در برابر دوربین نشسته بودم که خبر آمد فرهاد هم رفت!
و بعد هق هق من بند نیامد و هنوز است که نمی دانم با این شور بختی چه کنم؟ فرهاد عشق بود.که دیگر تکرار نخواهد شد! به همین سادگی و اینک نابلدترین مان؛ این رسوایان بر خاکستردانش اشک می ریزند و مرثیه می خوانند و موعظه می کنندو برای جلد روی نشریه ها عکس می گیرند!! و فرهاد از آن بالا یا از آن پایین می خندد. درست مثل لحظه ای که شعر مرد تنها را مرور می کرد. ‹‹سهراب »می دانست که مرگ پایان کبوتر نیست و فرهاد می داند که دوباره به دنیا می آید. بی وقفه از هفته های خاکستری اینک ققنوسی پر و بال می گشاید که سایه گسترده اش خردی ما هجی می کند.»
و ۹ شهریور سال روز فوت فرهاد مهراد بود امید وارم حداقل با ذکر صلواتی بتونیم یه کم یادی از این هنرمند ارجمند کرده باشیم
و حال بچه های غم آخرین حرف را از زبان فرهاد می گویند:
به امید باران و صلح و دوستی
روحش شاد و یادش گرامی باد

فرهاد1
فرهاد2
فرهاد3
فرهاد4
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385 16:52 توسط آدم برفی
|
سلام
اول بگم كه واقعا به خاطر اين تاخير نسبتا زياد واقعا عذر مي خوام و اميد وارم كه جبران كنم . اما من دچار مشكلات بسيار زيادي بودم و هستم. شايد واسه همين چيزهام هستش كه بچه ي غمم. به هر حال بر گشتم ، ولي نمي دونم كه تا كي مي تونم ادامه بدم.
و اما حرف هاي امروزم قدمتش بر مي گرده به 22 خرداد
پاسخي به شاعر گرامي ... خانوم
اميد وارم كه حالتون خوب باشه. هر دو شعر شما رو خوندم و بايد بگويم كه بسيار زيبا بودند.
برويم سر اصل مطلب. سعي ميكنم مطلبم را خيلي مختصر و مفيد بنويسم. حتما مي خواهيد بدانيد كه چرا من به يكباره قيد شما رو زدم.
بسيار خوب ، براي اين كه من آن عطايي كه شما فكر مي كنيد نيستم . عطاي داخل شعرها با عطاي واقعي فرق داره . شعر هاي من حسي هست كه از درد دله. و عشق...!
به نظر من عشق كاملا با غصه در تناقض هستش. اگر شما آن عطايي كه من هستم، يعني عطاي واقعي را مي شناختيد صد در صد هيچ علاقه اي در شما نسبت به من بوجود نمي آمد. چرا؟
براي اين كه مسئله دوست داشتني در من وجود ندارد...
اميد وارم براي كسي كه اصلا او را نمي شناسيد و در واقع به خاظر هيچ خود را ناراحت نكنيد.
... خانوم، عشق واقعي بعد از شناخت واقعي بوجود مي آيد. در غير اين صورت آن عشق، عشق نيست و حالا تازه فرض مي كنيم كه شما مرا خوب مي شناسيد ، هيچ فكر كرده ايد عاقبت اين عشق ( گر بتوانيم بگوييم عشق) به كجا خواهد رسيد؟...
اميد وارم در شهر بزرگ تهران اسير گرگ ها نشويد ...
در ضمن از خداي متعال خواستارم كه حرف هاي من شما را قانع كرده باشد. و متوجه حقيقت زندگي باشيد و بدانيد عطا و عطا ها همان بهتر كه فقط در شعر باشند چرا كه از نزديك حال آدم را به هم مي زنند.
اميد وارم كه در زندگي موفق باشيد و در سن معقول عاشق واقعي شويد و ازدواج كنيد.
با عرض احترام
عطا بچه ي غم
1385/3/22
خوب اينم از اين
امشب شب چهار شنبه هستش. موقعي كه من خيلي دوستش دارم و همه ي كسايي كه به من التماس دعا گفتن خيالشون راحت باشه چون من كسي رو يادم نمي ره و كسايي رو هم كه فقط مي شناسم رو هم دعا ميكنم
شما هام دعا كنيد دعاهاي من مستجاب بشه
باتشكر
+
نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385 17:25 توسط آدم برفی
|
سلام
خلاصه: 22خرداد هم اومد.1384/3/22انگار همین دیروز بود. یادش به خیر یه سال جوون تر بودم و واقعیت ها ی زندگی رو کم تر درک می کردم اما باز هم اون موقع لقب بچه ی غم رو یدک می کشیدم. عمرم مثل سرعت نور داره تموم میشه.
1سال پیر تر شدم 1سال غمگین تر شدم و 1 سال هم به مرگ نزدیک تر شدم.
اصل مطلب امروز:
امروز 22 خرداد یه روزیه مثل بقیه روزای خدا
اما بایه تفاوت اونم این که امروز روز اومدن من تو این آشفته بازار دنیاست.
روز تولد بچه غم.
چنین روزی بود که منم اومدم جزو آدما نمیدونم شاید به جای آدم بودن اگه ازم میپرسیدن دوست داری چه شکلی خلقت کنیم من جواب می دادم مترسک!
آره به خدا همون مترسک زشت و بی رحم بهتر از صد تا عطاست .
آخه میدونین چرا چون همه آدمای زمینی مثل یه مترسکن با این تفاوت که اونا فقط راه میرن و حرف میزنن!
نمیدونم اما اگه مترسک باشی تو یه مزرعه ی سردو خشک و مراقب محصول یه پیر مرد تنها باشی بهتر از اینه که آدم باشی تو این دنیا اما یه کم هوای مردم رو نداشته باشی.
راستش رو بخواید می خواستم در وبلاگو ببندم و بی خیال مطلبای غم ناک شم اما شاهین و (ام) نذاشتند
دوستان نمیدونم از چی بگم از کجا بگم اخه چرا بگم با چی بگم؟
فقط یه شعر از یه شاعر در مورد خود کشی گذاشتم واستون دوست دارم حستونو بعد از خوندنش تو نظرات وبلاگ بگید.
میان کوچه ها ،پس کوچه ها آن مرد.... با ترس عجیبی گام برمی داشت
فکر او مغشوش،دیگ صبر او پر جوش.... و راه کوچه ها خاموش
سلاحی در میان دست او سنگین و... پیشانی اواز رنجهای زندگی پرچین
کتش چرمین ،دلش غمگین و خاک معبرش نارین و
لبهایش به مثل جوی های خشک روی هم رفته شنیدم این چنین گفتند:
«خدایا خود کشی سخت است»
چرا خواهم که خود را زین جهان آزاد گردانم؟
جوابش را که می دانم !
ولی چون ترس دارم تا که تیری رهنمون مغز گردانم؛
سؤالی این چنین بیجا ز تو دارم!
من از این زندگی سیرم ؛
هم اکنون دل خوش تیرم.
ریا،تزویر ،خودخواهی،شده تدریس در مردم
کلاف عشق و مهر و پاکی و صدق و صفا سر در گم!
به هر جا میروم تا خوبی بینم بدی بینم؛
روم بهر گل خوبی درون بوستان زندگی خار بدی چینم،
تنوع نیست ، شادی نیست !
چشمانم ،برای گریه کردن هم چنان ابریست ؛
انبوه و پر و انباشته از بغض.
ندانم حا صل این زندگانی چیست؟
پس این بهتر که هر چه زودتر رخت سفر بندم و در دنیای مرگ و نیستی بر زندگان خندم ، « ولی آخر خدایا خود کشی سخت است ».
مگر یادم رود آن گه که قرص خواب مرگ آور فراوان داشتم!
و تخم خود کشی را در میان باغ جانم کاشتم؛
انگه پشیمان گشتم . آن دانه ها را زیر پا بگذاشتم!!!
مگر یادم رود، یکسال پیش آنگه که سیم برق در پیشم
بدو ، میخواستم دستی به آن گیرم که تا میرم؛
ولی هرگز فراموشم نمی گردد که سیم برق را از جای برکندم،چرا ؟
« اخر خدایا خود کشی سخت است .»
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
و دلدارم پس از مرگم چه خواهد کرد؟ خواهد ماند ؟ خواهد مرد ؟
خداوندا ،من این دانم که دیگر هیچگه نور طلایی ز خورشیدت نخواهم دید
که دیگر ماه زیبا را درون آسمان پیدا نخواهم کرد .
خداوندا من این دانم که بعد از من؛
دکانها ، کوچه ها ، بازار ها بر جای می مانند،
خوش الحانان درون انجمن های هنر آواز می خوانند.
وبی پولان،فقیران ،هم چنان بی آب و بی نانند ،
ولی من هم چنان در میان سوت و کور خواهم بود.
در این گیتی که بی مهر است ،هر چه هست خواهد بود؛
نمی گردد ز داغم خشک آب بستر آن رود،
و با این حال بعد از خود کشی باید خداحافظ کنم با مردم دنیا !!!!
و باید هم چنان بدرود گویم بر چمن گلها؛
و من دیدم لبانش را که خندان گشت؛
وچشمانش ز اشک شوق گریان گشت؛
و از چشمان من در کو چه ای با ذوق پنهان گشت؟!
ولی آخر خدایا خود کشی سخت است.
از نظرهای شما هم بسیار سپاس گذاریم
+
نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385 19:28 توسط آدم برفی
|
می گن هر کسی واسه کسی که دوسش داره و یا عاشقش هستش یه بار گریه می کنه .اما منی که ادعا دارم قید عشق زمینی رو زدم و عشق من خدام و معصومین هستش تا قبل از دیشب هرکاری که کرده بودم نتونسته بودم حتی یه قطره اشک زورکی بریزم اما به لطف خدا و همه ی معصومین من هم دیشب اشک ریختم. امید وارم همه ی ما به قرب الهی برسیم...
خدایا تو را شاکرم!
خدایا خیلی دوست دارم، خوش حالم واسه ی این که برای اولین بار اجازه دادی در زندگیم برای تو و برای معصومین اشک بریزم.
خدایا خیلی ازت ممنونم که گذاشتی برای یک بار هم که شده حرف های دلم و بهت بگم.
خدایا خیلی به من کرم کردی که گذاشتی برات سجده کنم برات اشک بریزم و از حرف های دلم بگم.
خدایا تو خدا بودی و من بنده ات تو چه مهربان بودی چه قدر به من نزدیک بودی اما من تا الان سعی نکرده بودم خالص خالص پیش تو بیایم تا قدمی واقعی به سوی تو برداشته باشم .
خدایا تو خدایی و من بنده ی دل شکسته ای که رنگ شادی و ندیده. اما دیشب تو چنان دل من را از غصه پاک کردی که گویی هیچ سختی وناراحتی در زندگی نداشته ام.
خدایا دیشب تو گذاشتی تا معصومین و کسانی را که دوستشان داشتم و عاشقشان بودم در جلوی چشم خود ترسیم کنم اما تو خدایی بگذار که آن ها را ببینم.
خدایا متشکرم که یاد خود و یاد معصومین را دردلم دوباره زنده کردی. ای خدا جون یه کاری کن که بازم این حال و هوا بهم دست بده...
یا صاحب الزمان دیشب شما هم بسیار بسیار بر من نظر کردی که توانستم با شما معصومین ارتباط برقرار کنم و بتوانم اشک هایی برای دل شکسته ی خود با یاد شما عزیزان و مردان خدایی بریزم.
یا صاحب الزمان امشب به خیلی ها سر می زنی امشب خیلی ها یادت می افتن ، اما آقا جون به خوبا سر می زنی اما مگه ما بدا دل نداریم.
یا صاحب الزمان دیشب برای چندمین بار بود که در این شب عزیز برای دل خودم خوندم اما دیشب با نظر شما احساس می کنم سعادت داشتم که توانسته ام اشک بریزم. آقا جون یه کاری کن که من هم کم کم دلم صاف صاف بشه و بشم خاک در خونه اهل بیت...
آمدم با دلی بشکسته و غمگین دست خالی بر نگردانیدم معصومین
الهی! آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان ، حاجتم ده رایگان که تو خدایی و نه بازرگان.
الهی! بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما بی آب مکن.
الهی! میبینی و می دانی و بر آوردن می توانی.
الهی! بود و نابود من تو را یکسان ، مرا از غم به شادی رسان.
درد دلی با اون بالا بالا ها
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385 8:27 توسط آدم برفی
|
سلام
ببخشید!
شاد بودن: احساسی که خیلی از نوجوونا و جووانا الان باهاش سر و کار دارن. احساسی که بیش تر مردم روی این کره دارن حالا چه مجازی چه واقعی.احساسی که بعضی ها برای لوس کردن خودشون منکر اون میشن، احساسی که من از اون هیچ سر در نمیارم...
اما غم:احساسی که خیلی از مردم هم ادعای اون رو دارن .البته چیزی که خیلی از مردم هم واقع