تبليغاتX
به نام آفریننده ی غم

به نام آفریننده ی غم

 

لطفا این تشکر را با مخرجی به نام بی نهایت قبول کنید!

خواهر عزیزم معصومه گله که همیشه و همیشه شرمنده ی مهربونی هاش هستم.

مادر بهتر آنکه بوسه ات را به سنگیبخشیده بودی تا به گونه ی من. اگر پرنده ای به دنیا می آوردی در گرمای آغوشت پناه می گرفت اگر درختی به دنیا می آوردی از آوای ترانه ات به سبزی می گرایید برگ هایش ولی اکنون که انسان به دنیا آوردی. تنها تنها مانده ای... ای نازنین آه چه تلخ است انسان زاده شدن وقتی که انسان را برادری جز دشنه نیست...!!

داداش عزیزم آقا رامتین 

همیشه،هرگز

و گردباد شك بود كه

حقايق را در خود پنهان كرد .

اما من نمی توانم مخفی شوم !

هنگامی که سرما در تمام

استخوان هایم نفوذ می کند

گرما می تواند دلیل مناسبی

برای ادامه دادن باشد

پس این درخت بودن است

که میوه ی ماندن را همراه خود دارد

ما باید باشیم پس باید بمانیم !

قسم می خورم

هرگز جز این را باور نمی کنم !

دوست نازنینم الهه

همه با چهره های خسته چشم های خود را به دور دست ها دوخته اند و
قلب های خود را به امید دیدن نوری وعده می دهند

شهر در نهایت سکوت و خاموشی به سر می برد

کودکان با رفتارشان منتظر اتمام این زندگی اند

با مشت های کوچک خود به پا های این زندگی می زنند تا فلج شود
.
بازی های پر شور و گرم آن ها در سرما ی شهر دفن شده اند

اگر دیوار سکوت را بشکنی هزاران هزار فریادهای بی پاسخی را میشنوی که نسل های زیادی به امید شنیدن جواب آن ها گوش های خود را آماده کرده اند

حتی در درون تابوت های سیاه

و تو برای حفاظت از گوش هایت مجبور می شوی دوباره دیوار سکوت را درست کنی
.
ساختمان های بلند

سلام های اجباری

چشم های خیس

دوستی های کمرنگ

و شهرمردگان

و یکی از این همه

امروز واپسین روز زیستن بود .

فردا شاید دیگر نباشیم

نوشتم

تا درونم پر نشود از مرگ

بخوان

شاید این بار کم شود

قسم خوردم از غم نگویم قسمم شکست اخر غصه ها انقدر بود که دلم را شکست

نه غم نه

میدانی درد من از چیست ؟ از بیزاری از خویش

+ نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386 20:29 توسط مسافر شهر غم |


مسافر شهر غم

بچه ی غم

الهه ی غم

روز اولی که یه مژه کنار چشمم  افتاد بهم گفتند که هر دو چشمت رو ببند و یک آرزو کن ، اگر چشمی رو که مژه پای اون افتاده رو درست بگی یکی از آرزوهات بر آورده میشه (خنده ی تلخ)
پس چرا آرزوهام بر آورده نشد؟ چرا آرزو ها فقط در حد آرزو می مونند؟
سلام
باز هم دارم برای بچه های غم ایران می نویسم
من (مسافر شهر غم) خیلی خوش حالم که جزو بچه های غم هستم. پیشاپیش سال نو رو به همه ی ایرانیان تبریک میگیم و از تمامی دوستان عزیز وبلاگ بچه های غم که واقعا نسبت به وبلاگ خودشون لطف داشتند تشکر می کنیم. امید وارم که در سال آینده اگه عمری باقی موند باز هم بتونیم باهاتون باشیم. عیدتون مبارک

 

این هم عکسی از بچه های غم  


_ شنیده بودید که غم و شادی توی قلب آدما مثل همسایه ی دیوار به دیوار هستش؟ هیمشه یک جور شادی کنید که غم بیدار نشه... قضیه ما بر عکسه ، غم حق آب و گلی رو داره و شادی به کل اسباب هاشو جمع کرده و رفته که رفته. اصلا انگار فراری شده که ما رو تو حسرت یه لحظه از خودش بزاره.

 

آخر همین راه پله بودم که
عید آمد اما
سبزه ای به احترامش بلند نشد
تنگ آب زیادی آرومه
انگاری اون قرمز ساکته      باز هم فداکاری کرده
رفت تا من بمونم! حداقل تا چهلمش  حداقل به یاد نفس های آخرش
محکوم به زندگی ِ زجر آورم
ظرف کوچکی به یاد فقرای ندیده         پر از سکه های طلاست
نمی دانم از فلاکت است یا خساست       اما این جا ، کرم ها داخل سیب شهری ساختند
چرا دیوانه ای در گوشم میگوید: " این اجازه برای شهر سازی
عین سخاوت است"؟
دشمنی ام با آیینه از 17 سال گذشت.
اصلا همین آیینه مرا از پا در آورد
بزرگترین اشتباه، هم رفاقت با او بود
خودش شاهد بود که دیروز بود باز به گریه ام انداخت ...
غیب شدن سماق به خاطر نگرفتن عیدی قبول
اما تو می دانی بقیه ی سین ها پشت کدام توجیه قایم شده اند؟
ظاهراً قرآن با همین رنگهای ِ بی رنگی می سازد.
چرا این تخم مرغ ها سرخ شده اند ، نمی دانم.
چشمانم که آن ها را زرد می دید.
باز هم به خود سیلی زدند؟  شاید گنجی قارونی پیدا کرده اند!
پله ها هم تمام شدند اما هنوز نمی دانم این سفره این جا چه می کند؟
اصلا همه چیز و هیچ چیز را رها می کنم ،
 اما
 با کدام عیدی این دل شکسته خوش حال می شود؟

دیگه داره تموم میشه ، دیگه چیزی نمونده ، متوجه شدی چه زود می گذره؟ لحظه های خوب چه زود می گذره ، چه زود کسانی رو که دوست داری از کنارت می رن یا دست روزگار اون ها رو می چینه. اواخر سال همیشه یه خلا رو احساس می کنم...همون آرزوهای بر بادی که قبلا گفته بودم. انگار یه دقیقه پیش بود ، نه!؟ انگار همین یه ساعت پیش بود ، نه! انگار همین چند روز پیش بود ، نه! انگار همین چند ماه پیش بود ، نه ، نه ، نه! انگار همین پارسال بود که سال تحویل و روز های عید همه ی فامیل دور هم جمع بودند و پیش بزرگ های فامیل می رفتیم. پدر بزرگ عیدی بچه ها و بزرگ تر ها رو از لای قرآن در می آورد و بهشون می داد.. یعنی به همین زودی گذشت؟ انگار دیگه بهارمون طعم خودش رو نداره! چرا؟حالا که ما دلمون برای اونا تنگه چی کنیم؟ چرا باید تا آخر عمر تو سراچه ی ذهنمون لبخند های پدربزرگ و مادر بزرگ مرحوم و ... رو به یاد بیاریم؟ چرا نمیشه واسه یه لحظه هم که شده ببینیمشون؟ می دونم که محاله ، این هم مثل بقیه آرزوهامه ... کاش خدا خاطرات رو از ما می گرفت. کاش یادگاری ها رو ازمون می گرفت که به یاد چیزهایی که با هر تپش زنده تر میشن هر لحظه به لحظه زندگیمون آتیش نگیره و حسرت نکشیم...


 از خدا گفتم. شمایی که دارید این متن رو می خونید چه قدر به خدا اعتقاد و ایمان دارید؟ خدایی که مرگ رو از رگ گردن به ما نزدیک تر قرار داد که هیچ وقت به حساب این فاصله ای که تا مرگ داریم خودمون رو آلوده نکنیم. خدایی که کاش با اولین گناه آدم رو از روی زمین بر می داشت تا این همه کفر و ظلم و گناه نبینیم. چرا همه ساکتید؟ یه چیزی بگید، همه شاهدید! چرا خواب غفلت بعضی دل ها رو برده؟ چرا همه خوابیدید؟ جواب بدی ها و گناه ها رو روز حساب کی می خواد بده؟ چرا دیوار های شهرمون هم ساکتند؟  اونا که شاهد همه چیز هستند...

 

شهر مردگان ...

همه با چهره های خسته چشم های خود را به دور دست ها دوخته اند و
قلب های خود را به امید دیدن نوری وعده می دهند
شهر در نهایت سکوت و خاموشی به سر می برد
کودکان با رفتارشان منتظر اتمام این زندگی اند
با مشت های کوچک خود به پا های این زندگی می زنند تا فلج شود.
بازی های پر شور و گرم آن ها در سرما ی شهر دفن شده اند
اگر دیوار سکوت را بشکنی هزاران هزار فریادهای بی پاسخی را میشنوی که نسل های زیادی به امید شنیدن جواب آن ها گوش های خود را آماده کرده اند
حتی در درون تابوت های سیاه
و تو برای حفاظت از گوش هایت مجبور می شوی دوباره دیوار سکوت را درست کنی .
ساختمان های بلند
سلام های اجباری
چشم های خیس
دوستی های کمرنگ
و شهرمردگان

 

این جا چند نفر هستن که خیلی وقته تو ماه های عمرشون ، فروردینشون به حراج رفته. اما شاید یه روزی بر گرده ولی می دونم که فعلا چند سالی مونده تا فروردین ما هم بیاد.
گذشت زمان نتیجه اش میشه غم در آینده ، پس تو آینده دنبال چی می گردی؟ تو دلت غم های کهنه نشسته و صدای شکستنت فقط به گوش پیرمرد سر کوچه می رسه ، با این روزگار، رقابت که هیچی، رفاقت هم نباید بکنی... غم امروز رو می خورم ، غم گذشته رو خاطره می کنم ، غم آینده رو... گریه می کنم. آن قدر گریه می کنم که فرشته ها از آسمون بیان زمین و...
_بهار می خواد بیاد باید کار خاصی بکنیم؟ لباس و این جور چیز ها بخریم؟ نو بپوشیم؟ خونه تکونی کنیم؟ نه؟ عید می آد ، همه جا سبز میشه ، شادی هم میاره ، نه؟ اما ، اما دلت رو چی؟ دلت رو هم خونه تکونی می کنی؟ چطوری؟ (( حتما به این سوال جواب بدید))
پ.ن:
مادربزرگ با همان لبخند دل انگیز، برایم قصه می گوید
و پایان قصه
خدا را چه شیرین در دل ها زنده می کند:
"شبپره ها به دور چراغی طواف می کنند
نکند شاپرکم ، چراغی برای پرستش انتخاب کند"

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385 11:40 توسط مسافر شهر غم |


اينم شعري از مرحوم آقاسي براي امام علي (ع) دانلود

تا چشمام رو تو زندگیم درست باز کردم دیدم که تنها همدمم غمه ، تنها دوستی که تا حالا واسم موندگار بوده غمه و از همه ی گذشته های دور و نزدیک و خاطراتم فقط غم باهام مونده...

روز های عمر ما ، ساعت ها و ثانیه ها زندگی مون با سرعت دارن از هم پیشی می گیرن و هر سال لحظه ی سال تحویل یک مشت خاطرات و آرزوهای بر باد رفته رو با غم و حسرت و اگه شادی و خوشی هم داشته باشیم میسپریم به تاریخ یا به قسمت های تلخش زیادی فکر نمی کنیم تا آغازی رو به جلو داشته باشیم با امید و آرزو تا سال رو نو می کنی یهو یه خلأ احساس میکنی و تازه می فهمی کسی رو که بهش دل بسته بودی دیگه پیشت نیست.

تو این زندگی ما هر چی مثل یه سکه می مونه و 2رو داره و برای همینه که شاهین میگه به چشمات هم بعضی وقتا نباید اعتماد کنی. گاهی وقتا غم از شادی هم با ارزش تره این غمه که تو دل ها موندگاره ، شاید اگه توی شادی کسی شریک نشیم و شادی رو واسه خودِ خودش بزاریم، زیاد مهم نباشه، امّا خوبه که همیشه سعی کنیم که تو غم های دیگران خودمونو شریک بدونیم...

در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در می زند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا

غم با همه بیگانگی

هر شب به من سر می زند

خاطرات ترك خورده

...یکی از روز های خدا پسرکی بود که خیلی تنها بود ، بیش تر وقت هاش رو تنها سپری می کرد ، دلش ساده و پاک بود. یک روز دست تقدیر اونو با کسی آشنا کرد که پسرک تنها رو خیلی تکون داد . پسرک و دوستش روز های خوبی رو شروع کرده بودند و از آشنایی اون ها مدت زیادی نمی گذشت کم کم مهر و محبت و علاقه بینشون بیش تر می شدانگاری که پسرک تنها از تنهایی در اومده بود ، پسرک فکر می کرد که یه دوست و همدم خوب پیدا کرده که می تونه همه ی حرف هاش رو بهش بگه و ابراز علاقه و بتونه مشکلی از مشکلات دوستش رو حل کنه و همین طور مشکلاتش رو که تو تنهایی باهاشون دست و پنجه نرم می کرد با دوستش در میون بزاره و واسه هم دیگه سنگ صبور باشند ، غافل از این که روزی دوباره تنهای تنها میشه.روزها پشت سر هم می گذشت و این علاقه ی مسافر شهر غم به دوستش بود که بیش تر و بیش تر میشد. اما از علاقه و حس اون نسبت به خودش خبری نداشت، هر روز با هم صحبت می کردند و تقریبا صمیمی شده بودند...

بعد از چند ماه دوستِ مهربونِ مسافر یکمی اخلاقش رو عوض کرد ، پسرک تنها هم یه چیزایی احساس می کرد اما واقعا توی دل دوستش یه خبرایی بود دیگه مثل سابق رفتار نمی کرد و بهونه می گرفت و ...

تا این که از زبون یکی از دوستای صمیمیش شنید که دوستش مهربونش با یکی دیگه می پره و کم کم می خواد قید پسرک تنها رو بزنه ، اون لحظه بود که دنیا رو سرش خراب شد. مسافر ِ تک ، تنها نگران دوستش بود . اطرافیان مسافر ِشهر ِغم فکر می کردند که مسافر قصد داره که رابطه ی دوستش رو بهم بزنه یا یه کارایی بکنه که ...! کاری که بتونه خودش رو راحت کنه و یه جورایی انتقام بگیره . اما اطافیان از دلِ مسافر خبر نداشتن. مسافر شهر غم نه تنها دوستش رو نفرین نکرد بلکه براش آرزوی خوشی و سلامتی کرد. چون شادی دوستش شادی اون بود. مسافر از اول دوستیش چشم داشتی به تعلقات دوستش نداشت یعنی دوستش رو واقعا واسه ی خودش می خواست و از ته دل دوسِش داشت ، این دوست داشتن زیاد هم باعث شد که باز هم بدون گلایه ای خودش رو کنار بکشه تا دوستش بتونه شاد باشه و با افرادی که دوستشون داره باشه.

روزهای نسبتا طولانی تنهایی گذشت و گذشت. تا این که دوستِ جدیدِ دوست مسافر خواست که با مسافر صحبت کنه ، مسافر فکر کرد که مشکلی برای دوستش پیش اومده و قبول کرد. پسره تو صحبت هاش حرف های جدیدی می زد ، می گفت که از دوستش خسته شده و دیگه نمی خواد که پیشش باشه ، به مسافر گفت که بیاد و دوباره با دوست قدیمیش ارتباط قبلی رو بر قرار کنه ، مسافر که دیگه غروری براش باقی نمونده بود و تنهایی و غم حسابی شکستَش کرده بود در خواست رو رد کرد چون شرایط روحیش واقعا خیلی بد بود و نمی تونست ادامه بده.

نزدیکای روز تولدِ مسافر دوست قدیمیش باهاش تماس گرفت و گفت که خیلی تنهاست و از کارای گذشتش پشیمونه و گفت که اگه هنوز دوستش داره می خواد که دوباره مثل قدیم با هم باشند. پسرک چند روز فکر کرد وسعی کرد که شرایط روحی خودش رو جمع و جور کنه ، هر چند که باید غرورش رو می شکست ، ولی با خودش گفت اگه واسه کسی که دوستش دارم این کار رو نکنم واسه کی بکنم؟

مسافر یه باره دیگه از دوستش پرسید که چه قدر دوستش داره؟

و دوستش جواب داد: دوستت دارم اما... (اما هیچ وقت جواب سوال مسافر رو کامل نداد)

و مسافر تنها در خواست دوستش رو قبول کرد.

یکی از دوستای مسافر به نام earwin بهش گفت: کسی که یک بار ترکت کرده دوباره هم می تونه این کار و بکنه و حواست رو خیلی جمع کن. ولی پسرک ساده و مهربون با اومدن دوباره ی دوستش که معلوم هم نبود چه قدر دوستش داره سعی کرد که مشکلات و موانع رو از سر راه بر داره تا بتونن دوباره با هم باشن اما دریغ که نمی دونست اگه تنها بخواد این موانع رو هموار کنه یه روزی از پا می افته . مسافر دلش رو 6 دانگ به دوستش داده بود ، دوستی که جدیدا محبتش رو به خیلی ها ابراز می کرد و تو دلش خیلی شلوغ بود. درست بود که مسافر و دوستش تفاوت هایی داشتن اما اگه می خواستند می تونستند چیزهای مشترکی هم با هم داشته باشن. مسافر شهر غم چندین و چند بار از دوستش پرسید که چه قدر دوستم داری؟ اما هیچ وقت جواب کاملی نگرفت. مسافر کاملا گیج شده بود ، یعنی اگه دوستش بهش می گفت که نمی خوامت خیلی بهتر بود از این بود که همش جواب های سر بالا بده.

مسافر سعی و تلاش کرد که دوباره همه چی مثل سابق بشه، از خیلی از کاراش زد و سعی کرد که دوباره مثل قبل بشه، اما به قول بچه ي غم، عاشقان را خوش دلی، تقدیر نیست. اون مهری که از دل دوستِ مسافر رفته بود دیگه هیچ وقت سر جاش بر نگشت...

مسافر که قرار بود مشکلات دوستش رو حل کنه کم کم داشت به مشکلی برای دوستش تبدیل می شد ،دوست مسافر سر موضوعی دوباره دل ترک خورده ی مسافر رو شکست...

صحبت از مشکل بود ، پسرک مشکل بود.

 مسافر شهر غم امید و آرزوهاش رو به خاک سپرد و دوستش رو به خدا و برای همیشه به خلوت دلش کسی رو راه نداد تا همه بدونن که چه عشق مقدسی داشت...

وقتشه

وقته سفر

وقت راهی شدنه

لحظه ی بریدن و لحظه ی دل کندنه

یک عالمه خاطره یه سبد شعر و غزل

روی برف کوچه ها جای پای رفتنه

آخرین فرصت ما واسه گریه کردنه

خط جاده رو برو سوز کوچه پشت سر

کوچه های آشنا سایه های رهگذر

جاده تا مرز افق تا بلندی های کوه

رو به سوی روشنی شعری از جنس بلور

بی تو پرسه می زنم بین تردید و یقین

توی خلوت سکوت انعکاس یک صدا

صدای گریه ی من صدای سوت قطار

وقت تلخ بدرقه آخرین دیدار یار

+ نوشته شده در سه شنبه 25 مهر1385 13:8 توسط مسافر شهر غم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

قرار نبود این جوری باشه اما ...
عطا بچه ی غم
دانشجوی سال اول مهندسی صنایع قزوین



تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همت کن و بگو ماهی ها

حوضشان بی آب است



و به عبارت دیگر



همان انتظار


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

یه وبلاگ عشقولانه (معصومه گله)
ترس هرگز (داداش رامتین)
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1386

شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384


آرشیو موضوعی

خاطرات
درد دل
غمی از غم ها

نویسندگان

آدم برفی
الهه ی غم
اشک خدا
مسافر شهر غم


پیوندها

:::::::::::::::::::شـیـطـان:::::::
:::معصومه گله:::::::::::::::::::
:::::::::::همزبون تنهایی ها::::
:::::::::تنها ترین شاپرک::::::::
:::موسیقی مرگ::::::::::::::::
::::::::::::یکی از این همه::::::
:::::::باران بهاری:::::::::::::::::
::::::راز آفتاب::::::::::::::::::
::::::::تـــنــــــــــــــها:::::::::
:::غمگین دل شکسته::::::::::
:::طنــــــــــــــــــین:::::::::::::
:::::::::::::آوای بارون::::::::::
::::مریم کویـــــــــر::::::::::::::
::::::::::::::::: ر ی ر ا:::::::::
::::::::::سکوت تنهایی:::::::::
::::سمفونی تاریک::::::::::::::
::::::::::کبوتر شکسته بال::::::
::::انجمن شاعران مرده:::::::::
::::::::محسن یگانه:::::::::::::
::::::::::::موسیقی سنتی::::::
:::آتشکده عشق و معراج:::::::
:::::::::::::::::دریاچه آخر دنیا:::


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS