تبليغاتX
به نام آفریننده ی غم

به نام آفریننده ی غم

قال الامام المهدی (ع) : فما یحبسنا عنهم الا ما یتصل بنا مما نکرهه.
پس ما را از ایشان (شیعیان) دور نمی کند مگر آن رفتارهای نا خوشایندی که از آنها به ما گزارش می شود.
یکی بود یکی نبود زیر این آسمون آبی رنگ یه خونه ی کوچیک بود که تو این خونه ی کوچولو یه پسر 16 ساله که تازه پشت لبش سبز شده بود با خونواده ای مهربون زندگی می کردند. پسرک قصه ی ما اسمش شاهین بود ...
شاهین کوچولو بچه ی سر به زیر و آرومی بود ، به کسی کار نداشت ، اما خیلی ها اونو  اذیت می کردند ؛ به کسی دروغ نمی گفت ،اما خیلی ها به اون نارو می زدند. کفر و ناسپاسی نمی کرد و همیشه دلتنگ یه دوست بود ، دوست با معرفتی که از 15 سالگی گمش کرده بود. شاهین همیشه وقتی دلش می گرفت با دوستش درد دل می کرد و دوستش هم فقط و فقط می شنید و نمی تونست که جوابی بده و فقط با کاراش دل شاهین قصه ی ما رو شاد می کرد. شاهین همیشه دوستشو به اسم کوچیک صدا می کرد اما دوستش نمی تونست حتی این کار رو هم در مقابل شاهین بکنه ، این دو تا دوست خوب همیشه با هم بودن حتی از سایه به هم نز دیک تر بودند. تو دل هم، تو فکر هم ، تو روح هم...
تا اون روز شوم...
صبح یکی از روزا شاهین بر حسب اتفاق یه دختر کوچولوی خوش گل و تو دل برو رو می بینه و یک دل نه صد دل عاشق دخترک میشه ، شاهین و دختر خیلی با هم خوب شدند طوری که دخترک جای دوست رو تو دل شاهین گرفت. شاهین حتی دیگه اسمی هم از دوستش نمی برد و فقط مشغول عشق بازی با دخترک بود ، با هم می رفتن پارک و قدم می زدند و از آرزو های محالی که توی دلاشون بود می گفتند...
تا این که یه روز کلاغه خبر میاره که شاهین، دختری که باهاش دوستی همین الان رفت پیش یه پسر دیگه. با شنیدن دل شاهین بد جوری شکست. از اون روز به بعد شاهین دیگه دخترک رو ندید و حتی حاضر نشد به حرف های اون گوش بده. چند ماهی گذشت، شاهین حالا دیگه خیلی تنها شده بود ، بی کس و تنها تو کوچه پس کوچه ها شهر پرسه می زد ، هر جای تاریکی رو که پیدا می کرد می رفت و تو تاریکی حرف می زد ، طوری که دیگه این برهوت و سیاهی شده بود مونس شاهین ، تا این که ....
آره داشتم می گفتم تا این که یه روز وقتی کنار یه درخت توی یه کوچه ی سرد و تاریک نشسته بود و داشت خاطرات تلخ و شیرینش رو با دخترک مرور می کرد یه صدایی شنید به گوشش رسید ، اولش ترسید و کمی خودش رو جمع و جور کرد بعد دید اون کوچه ی تنگ و تاریک با نوری روشن شد. شاهین مات و مبهوت داشت به اطراف نگاه می کرد که یهو صجنه ای رو دید که پاک کاملا گیج شد، اون نور ، نوری از طرف همون دوستی بود که با اومدن اون دختر از دل شاهین افتاده بود بیرون. شاهین وقتی که نور رو دید ، پرسید: تو کی هستی؟
که صدایی گفت: من دوستتم. شاهین گفت: دوست من هیچ وقت جواب منو نمی داد. صدا گفت: حالا چی ، الان که دارم باهات حرف می زنم. شاهین متعجبانه گفت: آخه من هیچ وقت دوستمو ندیده بودم ، نمی دونم چه شکلی بود ، من ، من فقط توی دلم با اون انس گرفته بودم.
صدا  گفت: می دونم، من همیشه در کنارت بودم ، کمکت می کردم ، وقتی از ته دل مرا یاد می کردی، شتابان به سویت می آمدم چون دلت پاک و ذهنت خالی از فکر های پلید و شیطانی بود.
شاهین پرسید: دوست خوبم اسمت را هم که نمی گویی، لااقل اسمت را بگو تا بشناسمت. صدا گفت: من مهدی موعودم ،من حجت خداوند متعال روی زمین ،  همان کسی که کفرو ستم را ریشه کن می کند و بساط عدل و داد را بر پا... ناگهان شاهین بغضش می ترکه و با گریه می گوید: تو مهدی (عج) هستی؟! همان کسی که همیشه در دلم به تو امید داشتم ، ما خیلی با هم صمیمی بودیم ، من همیشه از خدا می خواستم که تو را ببینم ، پس چرا حالا این جا و در چنین شرایطی تو را می بینم ؟!
صدا گفت: شاهین تا زمانی که دل تو پاک بود و جز بازی های کودکانه و سادگی و مهربانی چیزی در برداشت، من پیشت بودم. اما تو خودت با دوستی با آن دختر کوچولو من و از دلت بیرون راندی ، ولی من همیشه از دور مواظبت بودم اما نمی توانستم جلویت را بگیرم که با دوستی با آن دختر خودت را به گناه آلوده نکنی ، نمی توانستم چون خداوند مرا پنهان کرده بود ، من شیطان را می دیدم  که در فکر و نفس تو رخنه کرده بود و افکار ساده کودکیت را به فکر های پلید و شوم تبدیل می کرد ، اما نمی توانستم راهنماییت کنم چون خودت نمی خواستی ، قبول کن که تو خودت مرا راندی و قبول کن که اشتباه کردی.
شاهین در حالی که بلور های اشک روی گونه اش نشسته بود ، سرش رو آرام تکان داد و گفت : قبول دارم، اشتباه کرده ام ، مرا ببخش. مهدی جان مرا ببخش. اما ناگهان نور رو به تاریکی و صدا رو به سکوت رفت.
شاهین دوان دوان به سوی نور و صدا می رفت اما... تا این که آخرین صداها آهسته از ته کوچه به گوشش رسید، صدا می گفت: شاهین من همیشه با تو هستم حتی از سایه ات به تو نزدیک ترم. نه تنها به تو بلکه به تمام انسان ها، این شما انسان ها هستید که مرا از خودتان می رانید و با گناه کردن و ستم به دیگران دل مرا می شکنید و قلبم را مجروح می کنید. پس مرا با دلی پاک بخوان تا خدا هم مرا به سویت بفرستد...
و صدا قطع شد.
از آن روز به بعد پسرک قصه ی ما هر روز با دلی پاک نماز می خواند و سعی می کرد به نا محرم نگاه نیندازد ، همیشه از نفس خود مراقبت می کرد و بندگی نفس را کنار گذاشت و بنده ی عقل خود شد. تا فقط و فقط یه بار دیگه آن صدا و نور و عطر دل انگیز را دوباره حس کند.
بله قصه ما به سر رسید ولی کلاغه به خونش نرسید.
به امید روزی که همه ی ما با ساده دلی و محبت و دوست گمشده ی خودمون که هیچ وقت بی معرفتی نمی کنه  و همیشه همراه ماست پیدا کنیم و به یاد این شعر بیفتیم که:
 مژده ای دل که مسیحا نفسی میاد

خدا حافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خدا حافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خدا حافظ کمی غمگین
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه این که رفتنت سادست
نه این که میشه باور کرد دوباره آخر جادست
خداحافظ واسه این که نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیـــــــــا
خداحافظ خداحافظ همین حالا خداحافظ

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور1385 23:19 توسط اشک خدا |


سلام

شايد اين مطلب آخرين مطلب من باشه ، تو همين وبلاگ چيز هايي رو شاهد بودم كه هزار بار آرزو مي كردم كاش اصلا بلاگفا اجازه ي ساخت اين وبلاگ رو به ما نمي داد.

فرشته ها هم خسته اند

بگذريم، اين حرف هايي كه امروز مي خوام بزنم همش درد دلي با امام زمان (عج) هستش كه احساس كردم جاش خالي تر از هميشه است.

فردا روز ميلاد حضرت علي (ع) است و او هم داره ما رو نگاه مي كنه. شايد واقعا ديگه حتي فرشته ها و اماما و پيامبران هم از شدت ظلم و گناه تو اين دنيا خسته شدند و به قول معروف صبرشون سر اومده. شايد ايوب نبي هم با اون همه صبرش ديگه در برابر شدت شدت گناهان دنيوي كه از بالاي آسمونا داره مي بينتشون تسليم شده. نمي دونم چرا دنيا اين طوري شده ، بي سانسور حرف هامو مي زنم. هر پارك و كافي شاپ و كافي نتي و حتي كوچه و خونه اي رو كه مي بيني توشون يه دختر و پسر نامحرم دارن دل و قلوه مي دن و مي ستونن. اين حرفا رو كه مي زنم شايد به يه سري بر خوره. شايد بعضي ها فكر كنن من عضو گروه حزب الله لبنان هستم ، نه بابا اگر عضو حزب الله بودم كه خوب بود لااقل يه تير از تفنگ يه اسرائيلي يه متجاوز و بيگانه سينمو مي شكافت ،‌ اين خيلي بهتر بود تا اين كه حرف هاي دوستام و همه ي مردمم كه تازه غريبه نيستن سينمو چاك بده.

من هم مثل همه ي جوون ها هستم. 16 سالم هنوز تموم نشده ، منم دوست دارم با يه دختر خوب دوست باشم با هم درد و دل كنيم اما الان كه بيش تر فكر شو مي كنم يه شعر بيش تر به ذهنم نمي رسه و اونم اينه كه " در جواني پاك بودن شيوه ي پيغمبريست------------------ور نه هر گبري به پيري مي شود پرهيز گار"

ما آدماي زميني فقط بلديم تظاهر كنيم ، تا وقتي كه تنهاييم همه جور گناه مي كنيم و بعدشم انتظار داريم بهترين آدماي تاريخم بشيم ، مي دونيد نه دختر واسه پسر و نه پسر واسه دختر نمي تونن باعث افتخار بشن تنها چيزي كه افتخار محسوب ميشه فقط خداست ، محمد (ص) است ، علي (ع) است ، حسن (ع) است ، حسين (ع) است و فاطمه (س) است.

آره اين شخصيت ها ي بزرگ افتخار ما مسلمونا هستن . بيش تر از هر كس ديگري توي امتحاناي سخت قرار گرفتند و پيروز و سر بلند خارج شدند. حضرت يوسف (ع) تو شرايطي سخت از دست زليخا كه با زيباييش هر مردي رو تحت تاثير قرار مي داد، فرار كرد تا دامن پاكش آلوده به گناه نشه. ((بعد من و شما ميايم به دختر تيكه مي ندازيم و دختره هم با بي شرميه تمام مي خنده و مام عشق مي كنيم که طرف خندیده یا چقدر با مزه ایم بعدشم میفتیم دنبال یارو و ... "بچه غم"))

حالا امثال من و شما اظهار پاكي مي كنيم با وجود اين كه حتي حرف هامون بوي دروغ و كينه ميده، دوره، دوره ي بدي شده. بار ها از خدا خواستم كه اي كاش تو دوره ي پيامبرو يا يكي از ائمه و امامان به دنيا مي آمدم لااقل شيريني كلام آن بزرگواران رو دل و جوونمون تاثيري مي ذاشت و شايد سر نوشت شومي كه حالا و سال هاي ديگر در آن دنيا در انتظارم است‌ در زمان زمان آن مردان خدا در انتظارم نبود.

نمي دونم شايد اين حرف ها بهم وحي شده قبلش كه وضو گرفتم.اما كلام آخر كه بحث بي نتيجه نمونه. اين حرف هارو همش خطاب به آقا مهدي موعود(عج) مي زنم و اين آخرين جمله ي منه:" اي مهدي مي دانم كه تو هم مثل خيلي از ما ها منتظري كه بساط گناه و ظلم از زمين كنده شود و فرمان روايي هميشگي را بدست گيري، تو تنها كليد زندان سينه هاي غبار آلود ما هستي بيا و اين زندانيان را آزاد كن"

"شايد اين جمعه بيايد، شايد..." دانلود آهنگ جمعه با صدای محسن یگانه  دانلود آهنگ حس غریب علی لهراسبی

به اميد روزي كه ديگه بچه ي غمي روي زمين نباشه

 منتظر

يا خدا

خدا نگهدار


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385 16:56 توسط اشک خدا |


یه عکس توپ

یه آهنگ توپ غمگین و کمیاب

عاشورا چیست؟ تاسوعا چیست؟

جواب این سوال رو نمی تونم بدم، چون هر انسانی برای خودش یه نظری داره من فقط می تونم کمکتون کنم راحت تر درک کنید که عاشورا چیه تاسوعا چیه.

راستش سخته توضیح دادن این که چرا ما هر سال این روز ها رو عذا داری می کنیم اما اگه یکمی اهل دل باشید جوابتونو می گیرید.

عاشورا هم یک کلامه مثل سایر کلمات عربی تاسوعا هم همین طور تنها چیزی که این دو وجه را دگرگون می کنه عشقه. همون چیزی که تا اسمش میاد بعضیا می گن بد این کارا، آخر عاقبت نداره، بسوزه پدر عاشقی، دیگه نمی دونم هر عشقی اسمش عشق نیست هر عاشقیم عاشق واقعی نیست. آره، منظورم یکی از عاشقای کربلاست، یکی از عاشقای دینش، یکی از عاشقای خدا، همونی که واسه خاطر پاک نگه داشتن عشقش از وجودش مایه گذاشت، نه من می فهمم ابوالفضل عباس (ع) کیه نه هیچ کس دیگه، فقط خدا می تونه بفهمه عباس کی بود، عباس آقا به معنای واقعی بود، یه جوون پاک که نظیرش خیلی کم پیدا میشه، این مرد افسانه نیست حقیقته محض، آره سخته فکر کنیم چه طوری میشه یه آدم دستاشو، بدنشو، وجودشو ذره ذره فدای خانواده اش کنه، فدای بچه های تشنه ای که در حسرت که قطره آبن.

اما اگه بدونیم هدفش چی بود جواب دادن راحت تره. خداییش کی تو دوره ی ما که همه عشق ماشین عشق چت عشق دختر و عشق پولن، میاد به خاطر عشقش جونشو بده؟!

شاید بگید خیلی ها! اما جواب من اینه نه اون عشق ها مقدسن نه اون عشق ها و معشوق ها. آره حضرت عباس این کارو کرد؛اما اخه خدا جون مگه میشه بری لب رود از فرط تشنگی دستت رمق آب ریختن تو مشک و نداشته باشه چشمات دیگه مثل ماه نورانی نباشه صورتت خونی همه ی بدنت پر از زخم و تیر باشه اما معرفت داشته باشی و وقتی میای آب بخوری منصرف بشی؟!

والله به خدا این دوره زمونه اگه یه مادر یه روز ناهار نگذاشته باشه همه ی خونه می ریزه به هم به خاطر چی؟: فقط غذا گرم نیست ...

عباس (ع) آب رو ننوشید، چون می دونست بچه های امام حسین (ع) از او تشنه ترن اونا بچٌه هستن آخه ای خدا کجای عالم میشه یا حسین گفت و گریه نکرد؟ اسم امام حسین و به سنگ بگی شیشه میشه می شکنه. آره اونا از دینشون پاسداری کردن. واسه کیا؟ واسه امثال من و شمایی که الان فقط منتظریم عاشورا بشه بریم دسته ببینیم اما از فرداش شروع می کنیم به گناه.

امثال علی اکبر(ع) ها وقاسم ها تو این زمونه کم پیدا میشه این حقیقتی تلخه، چون اگه یکی بود که مقابل این فساد جامعه فریاد می زد دیگه این همه فاسد نداشتیم.

امام حسین (ع) نیومد شهید شه که ما عاشورا تاسوعا بریم براش گریه کنیم یا سینه بزنیم و عذاداری کنیم. این کارا رو نکنیم بهتره وقتی که نمی تونیم پا روی هوس هامون بزاریم وبنده ی تنیم تا بنده ی خدا. ما مشرکیم شرک فقط با پرستش بت ها نیست، شرک ما از بت پرستی هم بد تره، بنده ی هوسیم، هوس.....

نمی خوام با این حرف ها متحول شید اما اگه به حرف های من گوش نمی کنید لا اقل یه لحظه خودتونو بزارید جای کربلاییان ببینید هدفشون از قیام چه بود؟!

جوابش فکر می کنم حالا راحت تره عشق به خدا و عشق به دین عشق به خیر و نیکی.

آره، اونا رفتن ما هم میریم یزیدی ها و معاویه ها هم رفتن اما اسم کی می مونه؟ امام حسین (ع) چون بنده ی تن نبود بنده ی خداش بود فقط برای خداش بود.

عشق به خدا از هر لذتی شیرین تره.

یه کلام ختم کلام:اگه نمی خواید مسجد برید نماز بخونید روزه بگیرید یا ... ، لا اقل به گفته ی امام حسین (ع) آزاده و مرد باشید. ان شاءالله که توانسته باشیم کمی به خودمون بیایم.

امام حسین (ع) مرد دیروز، امروز و فردا نیست امام حسین مرد همیشه است و همیشه...

+ نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384 14:16 توسط اشک خدا |


آنان که رفتند کاری حسینی کردند.آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی هستند .

 

عید غدیر هم تموم شد،محرم شروع شد ،عاشورای حسینی هم تموم میشه ،عید نوروزم با همه ی شاد بودنش میاد و میره ،شب روز میشه روزام شب میشن  ،سنٌم  کم کم  میرسه به آخرش.

 

یه نگاه میکنم به گذشته میبینم نه دیگه کار از کار کذشته  نه من شور و حاله قدیم رو دارم نه دیگه کسی  کنارمه همه ی کسایی

که دوستشون داشتم رفتند

 

،فقط خودم هستم با خدای خودم ،اشک توی چشام جمع میشه ،اون موقع میگم خدا منو ببخش ،ببخش که خواستم به کسی خوبی کنم ،ببخش  که کسی رو دوست داشتم ،ببخش که  به همه آدما به چشمه دوست نگاه کردیم،ببخش که خواستم به همه کمک کنم،آن موقع فقط میگم

 

خدا جونم حالا من موندم با یه کوله بار از تجربه های تلخ و شیرین

اون موقع میگم خدایا این همه به داد خلقت رسیدم،سنگ این و اون و به سینه زدم  حالام دیگه میخوام برای تو باشم  میخوام به خاطر صبری که تو داری گریه کنم ،خلاصه باهم باشیم درسته زمونه دور میشه اما آخه عزیزم تو که دور نشودی تو همیشه کنار من بودی

 اما من ندیدمت ،اون موقع یه دفه بغض گلومو میگیره و میگم ؛

 

خدا تو خود خود خود ...............خدایی

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1384 22:41 توسط اشک خدا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

قرار نبود این جوری باشه اما ...
عطا بچه ی غم
دانشجوی سال اول مهندسی صنایع قزوین



تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همت کن و بگو ماهی ها

حوضشان بی آب است



و به عبارت دیگر



همان انتظار


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

یه وبلاگ عشقولانه (معصومه گله)
ترس هرگز (داداش رامتین)
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1386

شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384


آرشیو موضوعی

خاطرات
درد دل
غمی از غم ها

نویسندگان

آدم برفی
الهه ی غم
اشک خدا
مسافر شهر غم


پیوندها

:::::::::::::::::::شـیـطـان:::::::
:::معصومه گله:::::::::::::::::::
:::::::::::همزبون تنهایی ها::::
:::::::::تنها ترین شاپرک::::::::
:::موسیقی مرگ::::::::::::::::
::::::::::::یکی از این همه::::::
:::::::باران بهاری:::::::::::::::::
::::::راز آفتاب::::::::::::::::::
::::::::تـــنــــــــــــــها:::::::::
:::غمگین دل شکسته::::::::::
:::طنــــــــــــــــــین:::::::::::::
:::::::::::::آوای بارون::::::::::
::::مریم کویـــــــــر::::::::::::::
::::::::::::::::: ر ی ر ا:::::::::
::::::::::سکوت تنهایی:::::::::
::::سمفونی تاریک::::::::::::::
::::::::::کبوتر شکسته بال::::::
::::انجمن شاعران مرده:::::::::
::::::::محسن یگانه:::::::::::::
::::::::::::موسیقی سنتی::::::
:::آتشکده عشق و معراج:::::::
:::::::::::::::::دریاچه آخر دنیا:::


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS