|
سلام.
قرار بود دیگه ننویسم اما حیفم اومد که در سال گرد تاسیس وبلاگ مطلبی نزارم. ولی قبل از این که این مطلب رو بخونید ، باید بگم که با در خواست بنده و لطف دوست عزیزم قرار شد مسافر شهر غم وظیفه ی آپ وبلاگ رو به عهده بگیره و از این به بعد هر ماه شاهد 1 مطلب از سوی ایشان خواهید بود. با تشکر از همه ی کسانی که بنده را در این وبلاگ کمک کردند و با سپاس فراوان از شما عزیزانی که در پست قبلی به بنده و به بچه های غم لطف داشتید و همراه ما بودید... امروز بچه های غم به خودشون می بالند چون استاد عزیزم لطف کردن و اجازه دادن که شعرشونو در وبلاگ بزارم و این بهترین هدیه بود... "کابوس" "به قلم شاپرک" قدیما دوست داشتم مترسک باشم ، بعد دوست داشتم که اسطوره باشم و در آخر می خواستم عطا 314 باشم ، اما افسوس که من فقط همانی هستم که می نویسم با تشکر از دوست مهربان و گران قدرم در وبلاگ شاپرک تنها تو برایم کمی خط خطی اش کن +تولد هنرمند جاودانه ی موسیقی ایران فرهاد مهراد رو به دوست دارانش تبریک می گم( ۲۹ دی) روحش شاد و یادش گرامی باد + نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385 0:0 توسط آدم برفی |
قسمت اول:
یه روزی خارج از روز ها و ماه ها و سال های این دنیا ، تک و تنها رفتم توی جنگل... فکر کنم همتون فهمیدید که داستان جوون مرگ شد! + نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1385 17:28 توسط آدم برفی |
سلام از هر جا و از هر چیزی و هر کسی که شروع کنیم آخرش به یه چیز می رسیم که فکر می کنم دیگه همتون می دونید غم غمی از غم های بی کران چه بسیار کسانی هستند که شاد و خوش حالند. چه بسیار کسانی هستند که چشم ها را به درد ها بسته اند. چه بسیار کسانی هستند که هیچ وقت گریه نکرده اند و همیشه خوش اند. چه بسیار کسانی هستند که نمی دونن بی صدا در خود شکستن چه مفهومی داره. چه بسیار کسانی هستند که هیچ چیز از غم نمی دادند. چه بسیار کسانی هستند که نمی دانند گوشه دنج تاریکی چیست. چه بسیار کسانی هستند که نمی دانند سر به روی زانو گذاشتن و از ته دل گریه کردن و در تاریکی اشک ریختن و خدا خدا گفتن و سر به دیوار زدن و به هق هق افتادن و... چیست. اما در مقابل این آدم ها بچه های غم هستند،این مردان همیشه خسته. انسان های همیشه دل شکسته. افرادی که دلی بزرگ دارن اما دلشون با آه و گریه شون پر شده. کسانی که غم بی غم ها رو می خورند. کسانی که غرق در غمهای خود هستند ولی راضی به غم کسی نمی شوند. کسانی که غم و غصه هاش رو با تمام زهر خندها و آه و گریه ها و دل شکستن ها و تنهایی ها و غربت ها و تاریکی ها و سیاهی هاش و...حس کردند ولی نمی تونند اون رو مانند یه قاصدک رها کنند و به باد صبا بسپارند. چون کسی که از همه ی خوبی ها و همه چیز و همه کس جدا می مونه تو بدبختی هاش براش فقط یه یار جدا نشدنی و ابدی می مونه و اون غمه غم غم غم غم غم فقط یه چیز و می گم: ای خدا چرا موندم از تو جدا؟!... خدا حافظ دیگه رفتم، آخرثانیه منم، هر جایی ساعت ببینم، عقربه هاشو می شکنم حتی نشد واسه یه بار، من غم ها رو شادی کنم، خورشید کشتم که دیگه، امروز و من غروب کنم + نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385 22:29 توسط آدم برفی |
دختری در نهایت غم از عشقش میپرسد : رضا از من راضی هستی؟
رضا: این چه سوالیه ؟ برای چی پرسیدی ؟ دختر با ناامیدی میگوید :هیچی ! مدتی میگذرد ... حدودا چند ماه رضا با اضطراب از میپرسد: دکتر ؟اینجا چه خبره ؟ -:متاسفانه ... رضا : نه ... نه ... ... من خوابم یا بیدار تو دیگه نفس نمیکشی باورم نیست که دیگه هیچوقت بهم نمیرسی بگو رضا باید با سنگ درد و دل کنه توو لحظات باقیش من میخوام مثه تو خاک شم سوخت بشم توو این آتیش بزار که مردم بفهمن چقدر بودی واسم عزیز این حادثه شده باعث بغض ابدی من از فکر تو شبا چشمام حتی نمیاد روی هم چراغ خونه ی من نورش شده کمتر از نوره شمع پس فقط وجود تو بود که نیرو میداد به این نور کم بگو توو این تاریکی چطور بسازم با غم و شادی خونه بدون تو شده عینه یه زندونه انفرادی حداقل توی خواب کمم هم یک شب بیا به خوابم قدر یه نوک سوزن با اون مهرت منو بکن شادم تو رفتی و قسمت این بود زودتر از من کنی سفر از کسی نشنیدم .مرگ تو وابستگیمو داد خبر دیگه نمیدونم با چه حادثه ای روحتو بکنم شاد فقط هجرتت از این دنیا منو سپرد بر باد ... یکی اینجا به من جواب بده... بمونم؟ برم؟ با کی؟ با چی؟ خدایا ... این همه صبر کردم که آخرش بشه این ای خدا ... خدا ... اون ... رفت و من تنها موندم توو این روزگار چرا؟ ........................................................... حقیقت تلخه ...واقعا تلخه . وقتی همه ی دریچه های دنیا به روت بسته میشن .وقتی دیگه هیچ نوری به چشمات نمیرسه . وقتی توو تاریکی نمیتونی شاد باشی نمیتونی غمگین باشی ... سرگردان و هراسان ... همه یه روز میریم . همه میریم ... + نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385 22:31 توسط الهه ی غم |
به نام خدایی که آشنایی را در لبخند، لبخند را در دوستی، دوستی را در محبت، محبت را در عشق، عشق را در جوانی، و جوانی را در غم نهاد مثل یه خوابه. درست مثل یه خواب وقتی که در رویاهام می بینم که در دشت سرسبزی می دوم و با دوستانم بازی می کنم و خیلی شادم. اما وقتی که بلند می شم همه چیز به پایان می رسد ترمزی برای شادی ها ترمزی برای رویاهای شیرین ... وقتی به اطراف نگاه می کنم خودم را در اتاقم می بینم. نیمه شبه خودم رو تنها بیدار می بینم. افسوس می خورم اما... ترمزی که موجب شد خواب و رویام از دست بره یک چیز بود. فقط درد! به رویا فکر می کنم دوست دارم دوباره با این رویا پیش بروم چشمانم را می بیندم و سعی می کنم رویا را ادامه بدم اما فایده ای نداره خوابم نمی برد و باز هم افسوس... ناچارم باز به کلبه ی خودم در جنگل عشق بروم و با همان کلبه ی کوچک و نام فراموش نشدنی بچه های غم سر کنم. شاید شادی فقط یه رویاست برای بعضی ها طولانی تره و برای بعضی فقط چند ثانیه طول می کشه. همه چیز زندگی مو تا به حال از غم آموختم دوست داشتن و شادی عشق گریه و ... با غم متولد و با غم....... دیگه کم کم باید تو این کلبه خونه تکونی کنم. اما ستون ها و دیوارهای کلبه ساکن هستن. غم و عشق و غصه و گریه و با حرف و خیال و رویا نمیشه عوض کرد. نمیشه و قتی داری تو اشک های غمناکت غلت می زنی و چهار ستونت با غم واستاده بخوای شاد باشی. دل هرکی یه یاری داره، یاره دل من اون بالاست... رفیق هام هم که فعلا من و تو این وب تنها گذاشتن. و به این نتیجه باز هم رسیدم که رفیق بی کلک مادر. که امید وارم همتون زیر سایه پدر و مادر هیچ وقت غم رو نبینید موفق باشید. موفقیت در شاد بودن نیست همان طور که شاد بودن دلیل بر موفقیت نیست. باتشکر یه نظر بدید شاید یکمی حالم جا بیاد + نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1384 17:39 توسط آدم برفی |
یا حسین .تویی که خوب همه ی ما رو به عشق خودت دچار کردی .زاده ی غم بودی ما رو بچه ی غم کردی ... تو بودی که کاری کردی با این دله ما که به جای یک ماه .یک عمر برات گریه کنیم . سلام من زاده ی غم هستم .یکی دیگه از نویسنده های این وبلاگ. خوشحالم از اینکه سعادت همکاری با عطای عزیز رو دارم. همینطوری که به دفتر خاطراتم نگاه میکنم ... کاغذهایی رو میبینم که جوهر وسطش پخش شده ...یاده اون موقعی میفتم که شبا وقتی که آسمون زار زار برام گریه میکرد ...زیر اندک نور چراغ .خوابیده بر دفتر ...بدبختی هایم را برای همیشه ماندگار میکردم ... بدبختی هایی که هیچگاه پایانی نداشت و ندارد .آرزویی که داشتم و هیچگاه به آن نرسیدم .آری .من برای همه غصه خوردم ...برای همه چیز ...برای همه کس .حتی آن ناتوان مورچه ایی که بارش از دوشش بر زمین میافتاد .اما دریغا ...دریغ از یک دوست که برای من غصه بخورد محرم نزدیک است و عشق حسین در دلهای همه ی ما جا داره .من هم ترانه ی راه کربلا را برای شما عاشقان حسین قرار میدهم تا با صدای گرم محسن چاووشی شاید به حسین نزدیک تر شویم. تا غمی دیگر از دفتر بی پایان غم ...
اشک خدا
سلام به همه ی کسایی که دوست دارن واسه یه لحظه هم که شده خندشون گریه بشه. آره همون کسایی که از لبخند های الکی خسته شدن همون آدمای کوچیک با دل های بزرگ،انسان های پرفراز و نشیب با دلی سر شار از آرزوهای محال. خدا کنه که حالتون خوب باشه من شاهین هستم یکی از بچه های پشت صحنه خوشحالم که با همکاری دوستم توانستم یاد کنم از اونایی که همیشه تو کوچه پس کوچه ها زانوشونو بغل می کنن و واسه ی خاطر معشوقشون گریه می کنن همونایی که به درختای کاج پارکها تکیه می زنن و در حالی که بغض گلوشونو آزار می ده فکر می کنن به خداشون که همیشه به یاد اوناست .همون دختر پسرایی که مثل خیلی از ماها آرزوهایی دارن که همشون فقط یه خواب 7پادشاست ... خوب عزیزان من خیلی باهاتون حرف دارم که باشه برای بعد.کار من تو وبلاگ بیشتر داستان و شعر های باحال با حاله . می تونید همه ی اونها رو بخونید مطمئن باشید اگه گریه نکنید خندتون نمی گیره. اگه نظری پیشنهادی داشتید می تونید برام بنویسید، خیلی خوشحال میشم. راستی حرفای من و دوستام همه حقیقته، شاید نباید تعریف کنم؛ اما خوبیه این وبلاگ اینه که شعار تو کارش نیست ونمی خوایم الکی حرف بزنیم، همه ی داستان ها می تونه درس عبرتی باشه واسه شمایی که می خوایین همیشه شاد باشید.
داستان در ادامه ی مطلب ((کامل))
ادامه مطلب + نوشته شده در شنبه 8 بهمن1384 20:38 توسط الهه ی غم |
|